ادامه...زلزله ی شهریور...
جمعه, ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۰۶ ب.ظ
الان که اینجا فاصله ی کمی تا فلکه ی بالا نداشتم در همین پیاده رو سمت راست به طرف بالا می رفتم چیزی به ظهر نمانده بودجلو باغ رضوان بودم چند قدم دیگر باید آن طرف خیابان می رفتم که شهربانی بود و با با افسر نگهبان ...ساعت از یازده ظهر گذشته بود جلو پپاده رو شهربانی کنار یک درخت کاج ایستاده بودم و دستم به درخت وکنار جوی آب ساعت موعود فرا رسید ساعت یازده و نیم ظهر که ناگهان زمین زیر پای من لرزید وکسی من را به داخل خیابان هدایت کرد گرد و خاک از دو طرف خیابا ن بلند شد درست در وسط خیابان تا چشم کار می کرد تا آن پایین خیابان آسفالته همه ایستاده بودند ...
۰۴/۱۱/۲۵
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.