تون و جزین سرزمین نیاکان

خاطرات نیاکان
تون و جزین سرزمین نیاکان

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ...

بایگانی

آخرین نظرات

آخرین مطالب

۱ مطلب در فروردين ۱۴۰۴ ثبت شده است

تصویرکوه دریوار در چاه قند خوش (عکس سال 1349شمسی من وعمو آقا سید حسین) بعد از ظهر سیزدهم فروردین ماه (1404 )هجری شمسی به هوای آن سالهای دورآبادی چاه قند که زمستان های پر برف داشتیم یک بار دیگرکوره راه ابتدای قنات را به طرف کوه سیاه در ابتدای دره ی (زو ) پیمودم  و پای در مسیر راه گوسفندانی گذاشتم که آن سال های دور بعد از چرای صبح گاهی در نزدیکی های ساعت (9 صبح ) به آبادی و لب استخر زیبای برکه مانندچاه قند می آمدندکه دور تا دور آن استخر زیبا را درختان بلند بالای توت گرفته بودو حا لا دیگربه یک زمین خشک تبدیل شده است ودیگرماهی ها  استخری وجود نداردوآن استخر زیبا جای خودش را به یک منبع چهار گوش سیمانی داده است    ... حسرت و افسوس در هر قدم ی که بر می داشتم و در چشمانم آشکار و هویدا بود ...دیگر بوته های (اسپند )همانگونه خشک بر روی زمین چشمان من را آزار می داد و کوره راهی که می پیمودم در پیش چشمان من    بی روح به چشم می آمد واین منظره چشم نواز نبود زیرا تنها چوب ها و به عبارتی (سیخ های  خشک بدون برگ)ان به چشم می آمد ...  بوته های سبز اسپند نبود که سایه سار پرندگان کوچک باشد و  همان  به قول خودمان   (جالگ ها )یا به لفظ و عبارت کتابی  همان چکاوک های زیبا یی که تخم هایشان را درهنگامه بهاردرسایه سار همین بوته های سبز (اسپند )می گذاشتندهمان بوته های اسپندی که  وقتی بهار می آمد و بوته های اسپند رابا نوازش نسیم رشد می داد و همراه بانوازش باران  سایه سار بوته های اسپندپناه پرندگان زیبای چکاوک می شد  و آن سال های آباد هر قدمی که در این راه باریکه به سوی بالا بر می داشتم  یک چکاوک با آواز زیبایش از کنار بوته های اسپند  به هوا پرواز می کرد  ... از گوسفند ها هم خبری نبود صدای بع بع بزغاله ها و بره ها دیگر نمی آمد آغل ها خالی از بز ها و میش ها بود ... هر چه داشتم به کوه سیاه و ابتدای دره نزدیک می   شدم زمین و صحرای اطراف خودم را تشنه تر می دیدم در دامنه ی کوه سیاه در ابتدای دره در جهت راست قبل از اینکه از دامنه ی کوه بالا بروم در همین جهت راست وسر بالایی دامنه ی کوه آن سالها یک چشمه ی  کوچک آب بود وآن چشمه ی کو چک کمی پایین تر از دامنه ی کوه سیاه را در اردیبهشت وقتی که آب داشت   نشانه ی سال ابی کلاته ی چاه قند بود که اگر آب به پای کوه می رسید سال آبادان ی و آب بود   ... ولی حالا  که مشاهده کردم مثل اینکه سال ها ست که آب به خود ندیده است داشتم از ابتدای دره به بلندای کوه سیاه نگاه می کردم در اندیشه ی بالا رفتن از کوه سیاه مسیر ی را انتخاب کردم و کمی با لا تر از دامنه کوه آن بالاتر روی تخته سنگ های میانه ی راه (جا خوش کردم )حدود ساعت سه ونیم بعد از ظهر بود و نسیم خنک بهار وزیدن گرفته بود حا لا اینجا داشتم آبادی کوچک چاه قند را بهتر نگاه می کردم که مثل یک طفلی تنها و غریب دور از آن شکوه و بزرگی سال های دور به آسمان چشم دوخته بودو شاید باران طلب می کرد خوب که نگاهم را از این فاصله دور با درخت های آبادی  یکی کردم درخت چنار را در میان انبوه درختان کوتاه وبلند کلاته بی برگ و بار تر مشاهده کردم  مثل اینکه درخت چناردیگر نمی توانست  مثل آن سالهای دور پناه گنجشکان دردمدمه های غروب باشد برگ و بار انبوه خودش را نداشت  که پناه گنجشکانی باشد که جیک جیک شان در هنگام غروب آفتاب آن قدر زیاد بود که  ما را که درهمان دمدمه های غروب مهمان چای سماور ذغالی بودیم و مهمان  خاله بی بی کلثوم به وجد می آورد و در سایه ی انبوه درخت چنار  در هنگام غروب آفتاب در آن سال های آباد به دنیای دیگری می بردو نا گهان وقتی در آن هنگام غروب آفتاب صدای شاهین (چغوک گیر ) در فضای بالای  پر برگ و انبوه درخت تنومند چنار شنیده می شد گنجشکان سکوت می کردند و  در  هنگام غروب آفتاب در میان شاخ و برگ های انبوه درخت چنارخودشان را پنهان می کردند و شبها ی زیبای کلاته را به صبح می رساندند گنجشکانی که همراه دیگر پرندگان آبادی کوچک چاه قند در  روز های فصل بهار برای خودشان روزگاری داشتند  ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۰۴ ، ۱۵:۳۷
سیدمحمود بخشایش