تون و جزین سرزمین نیاکان

خاطرات نیاکان
تون و جزین سرزمین نیاکان

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ...

بایگانی

آخرین نظرات

آخرین مطالب

۱ مطلب در شهریور ۱۴۰۴ ثبت شده است

همین روزها که در لابلای غوغای شهر بزرگ ودر سایه ی امام مهربان(علی ابن موسی الرضا)علیه السلام و در گوشه ای از این شهر صبح زود ساعت پنج هنوز هوا تازه روشن می شود  قمری ها یا همان (کفتر کو کو ها )سایه اشان در پشت پنجره ی آپارتمان پیدا می شود که عادتشان داده ام برایشان ارزن بریزم آنها من را یاد مادر بزرگ می اندازندهمان خانه ی با صفا در ولایت مان جزین که ساباد وایوان و صوفه را که به یاد می آورم راحتی و آرامش خاطر به ارمغان می آورد  ...جای جای آن خانه ی زیر سابادوبعد از (هودک) وبعد دالان کوتاه که بالای آن یک بالا خانه وراه پله بود  و ما پا که به داخل حیا ط کوچک می گذاشتیم وسط حیاط درخت کوچک انجیر سیاه اولین چیزی بود که نگاهمان را به خود می گرفت به داخل حیاط در سمت راست می رفتیم  و روی دیوار ها  ی چهار طرف حیاط طاقچه های کوچک جای کفتر کو کو ها بود  ورف بالای ایوانهای دوجهت مشرق و مغرب حیاط که صوفه ی (پتو)در زمستان و صوفه ی( نسر) در تابستان و بیشتر کفتر کو کو ها در رف های بالای دو صوفه جا خوش می کردند که همیشه ی روزگار در پایان خرداد ماه وابتدای تابستان این ایوان وصوفه ی نسر بود که ابتدای شب چراغ توری وچراغ لامپا روشنای ما بود وپدر بزرگ ومادر بزرگ که چای و سماور ذغالی شان به راه بود وپدر بزرگ آقا سید ابراهیم که با عینک ته استکانی خودش کتاب حافظ شیرازی را آهسته آهسته داشت می خواند دیگر آن حال و هوا ی مشهد الرضا در روزها و سال های آخر حکومت قاجاردر ذهن و اندیشه ی پدر بزرگ نبود که یک هفته زمان می برد که با پسر عموی خودش وبعد هم دایی خودش که همراه شده بودند خود را به مشهد الرضا می رساندند  در باره ی پدر بزرگ گفتم که درس خوانده ی مدرسه ی فاضل خان در بالا خیابان مشهد بود همان سالهای سخت و دشوارو حالا که گاه گداری هوس ولایت میکنم از آنها که موجب رشد کودکانه امان شدندیادم نمی رود بر سر مزار شان در کنار مزار شهدای جزین سوره های قدر و حمد را می خوانم ...  شب ها زود می خوابیدیم همان جا با ترنم زیبای شعر های حافظ که برای ما فقط لالا یی خواب بود اما صبح تاریک و روشن که می آمد  خواب ناز صبح گاهی برای ما که کودکانی ده ساله بودیم با همین آوازآهنگین کفتر ها روی رف بالای سر مان آغاز می شدو صبح ما را زیبا می کرد داخل ایوان (نسر )و روی قالیچه های گلدار لاکی رنگ که از شب گذشته خوابیده بودیم و وزش نسیم صبح یک روز تابستان خواب شیرین صبحگاهی مابا صدای آهنگین (کفتر کو کو ها )همراه می شداین صوفه و ایوان که ما خوابیده بودیم تا نزدیکی های ظهر آفتاب نمی گرفت وصوفه ی نسر برای همین در تابستان محل خواب و استراحت بود و این سحر خیزی پدر بزرگ ومادر بزرگ بی بی خدیجه بود که چای و صبحانه اشان زودتر از آهنگ دلنواز کفتر کو کو ها در گوش ما طنین انداز بود آقا سید ابراهیم پدر بزرگ که عادت داشت تاریک روشن به کوچه میرفت و سر از کشتزار های پایین ده در می آوردو وقتی برمی گشت در دست ش دستمبو و یا تژگ بود وآن پایین صوفه داخل حیاط کنار درخت انجیر به ما خیره شده بود که هنوز داخل رختخواب روی قالیچه های گل لاکی خود را به خواب می زدیم و صدای مادر بزرگ بود که چای را کنار سماور آتشین گذاشته بود در حالی که چشمش به ما بود ... 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۰۴ ، ۱۶:۳۸
سیدمحمود بخشایش