تون و جزین سرزمین نیاکان

خاطرات نیاکان
تون و جزین سرزمین نیاکان

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ...

بایگانی

آخرین نظرات

آخرین مطالب

  عطا ملک جوینی       در تاریخ جهان‌گشای دربارهٔ این قلعه می‌گوید:

از ۷۰ دژی که در قهستان قرار داشت، وسیع‌ترین و عظیم‌ترین آنها در ۵ هزار گزی جنوب غربی شهر تون باشد. اسماعیلیان، قلعهٔ نظامی خود را در بالای این کوه ساخته بودند که در بلندترین نقطه دشت تون واقع شده و از تمام جهات بر منطقه مشرف است. موقعیت این قلعه به‌گونه‌ای است که از سه جهت به پرتگاه‌هایی منتهی می‌شود و تنها راه دسترسی به قلعه از طریق تنگه‌ای است که در جنوبی غربی کوه، که شیب کمتری دارد، قرار گرفته‌است.‌‌درزمان حال اگر از جاده ی فردوس به طرف شهر آیسک در حرکت باشیم در سمت راست جاده رشته کوهی قرار دارد(همین تصویر موجود )  به فاصله ی حدود سه کیلومتر از کنار جاده که بلند ترین قله ی کوه آن همین قلعه ی اسماعیلیه است 

این قلعه در ۶ حصار مختلف ساخته شده و مرکز فرماندهی در طبقه ششم و در نوک قلعه قرار دارد. طبقات دیگر آن دارای دروازه‌های ورودی از جهات مختلف، محل نگهداری آذوقه، اسلحه‌خانه، اصطبل، آب انبار، برج و بارو و حمام و تالارها و سربازخانه هستند.ارتفاع برج‌ها حدود ۵ متر بوده و تمام آنها به کمک سنگ‌های لاشه و ملات گچ و ساروج ساخته شده‌اند.این قلعه دارای تونلی آجری است که به قلعه دختر ، یکی دیگر از قلعه‌های تاریخی اسماعیلیان، متصل است و این راه زیرزمینی این دو قلعه را به وسیله یک راه زیرزمینی دیگر به وسط شهر تاریخی تون متصل می‌کند. در داخل این تونل زیرزمینی که پس از زمین‌لرزهٔ سال ۱۳۴۷ کشف شد، اجساد بسیاری از مردگان یافت شد که در کنار هم در داخل این تونل چیده شده و دارای کفن‌هایی با آثار اسلامی و آیات قرآن بودند.

  • قلعه حسن آباد(قلعه دختر) :

قلعه حسن‌آباد، معروف به قلعه دختر، قلعه‌ای به‌جای مانده از اسماعیلیان و مربوط به سده‌های پنجم و ششم هجری قمری است که در ۸ کیلومتری شمال غرب فردوس این قلعه بر بالای کوهی ساخته شده‌است که اهالی روستای حسن‌آباد آن را قلعه دختر می‌نامند. این قلعه، دارای چند حصارسنگی است و در آن آثاری از حمام و برج و بارو و میخ‌های بزرگ آهنی مشاهده می‌شود. این قلعه دارای تونلی آجری است که به کوه قلعه، یکی دیگر از قلعه‌های تاریخی اسماعیلیان، متصل است و این راه زیرزمینی این دو قلعه را به وسیله یک راه زیرزمینی دیگر به وسط شهر تاریخی تون متصل می‌کند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۷ ، ۲۳:۱۵
سیدمحمود بخشایش

آن سال ها و روزها بعد از وقایع جنگ جهانی اول و باز گشت میرزا به وطن (جزین )  از تحصیل در مشهد الرضا ع او ضاع اجتماع ایران دگرگون شده بود و گزین هم از این ماجرا ها به دور نبود ... چه از دست دادن هم درس و هم سال خودش (آقا سید نعمت الله که داستانی دیگر دارد و سالدات های و یا بهتر بگویم همان سربازان   قزاق هایی که اکنون بعد از عقب نشینی روس ها تحت حا کمیت انگلیس حتی تا جزین هم آمده بودند ...)بعد از فرو کش کردن جنگ اول جهانی (امپراطوری انگلیس)    مثل شبه قاره هند و پاکستان که تحت سیطره داشت برای ایرا ن  هم خواب هایی دیده بود و رضا خان میر پنج بازیگر این ماجرا بود ... دیگر میرزا چاره ای نداشت ( جز اینکه در جزین با اندوخته های آن چند سال مشهد الرضا ع)برای مردم روستای ش تاثیر گذار باشد همیشه در همان اطاقک    ابتدای منزل ش پذیرای مردم بود و حتی قبل از ورود ی منزل هم همان به قول خودمان  (هودک سر پوشیده اطاق انتظاری بود برای مراجعه کنندگان ...)سال های سخت راه در مسیر مشهد الرضا را پیش چشم می آورد اکنون از آن سالهاو دوران سخت چند سالی می گذشت داستان تلخ از دست دادن هم دوره و هم سال و آشنای سال های دورش (آقا سید نعمت الله )که در همین جزین قربانی همان جنب و جوش هایش شده بود ماجرایی بود که یکی از روز های سال  (1299هجری شمسی) نزدیکی های ظهر برایش خبر آوردند  (گفتم که میرزا تا سال 1318 عمرش  به دنیا بود )  ... هر چند هنوز (یکی از درس خوانده های همان مدرسه ی فاضل خان در مشهدالرضا )آقاسید ابراهیم  پسر خواهرش (معصومه )همسر آقا سید هدایت دلگرمی او بود آقا سید ابراهیم را می گویم که پسر عموی همان آقاسید نعمت الله بود ... صمیمیت مردم روستا و کارهایی که برای مردم می کرد می توانست که کمی از رنج ها ی ش بکاهد روز هایی بود که   میرزا یحیی (که ما به خاطر با با بزرگ آقاسید ابراهیم به ایشان دایی می گفتیم ) دست فرزند خواهرش را می گرفت و به یاد همان سال های مشهد الرضا در کوچه های ده همراه یک سبوی خالی راهی ( شوبلگی )  می شد(آب قنات جزین مناسب آشامیدن نبود و در مقابل آب قنات شوبلگی شیرین و سبک بود   شاید حدود سه یا چهار کیلومتر فاصله بود از خانه که در می آمد سمت چپ   یک سه راه بود و سپس سمت راست آنها را به دو حمام می رساند و کمی بعد حصار ده بود و کوره راهی به چشمه ی آب شیرین ( شوبلگی )...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۷ ، ۲۳:۰۰
سیدمحمود بخشایش
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۷ ، ۲۲:۱۱
سیدمحمود بخشایش
 
سلام ...و اما این وبلاگ فقط وفقط رنگ ادبی دارد ودست نوشته های یک دبیر ادبیات است پس از سی واند  سال درس کلاس... وبیشتر وشاید هم محور همه ی مطالب ولایت (تون وجزین ) که از خاستگاه های زبان شیوای دری است شرح حال نیاکان تاریخ گذشته و حوادث مستند وبیان آن همه صمیمیت ها فداکاری ها شادی ها ونشاط ها وساده زیستن ها وشاهکار های ادب پارسی... تا آنکه شاید (در دنیای پر التهاب و لجام گسیخته ی امروز ...)رنگی از آن ارزش ها را در زندگی  وروابط اجتماعی خودمان بیشتر مشاهده کنیم به قول شاعر زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست  ... واین به عقب برگشتن نیست ...بلکه تلاش برای شکوفایی یک گل زیبا وخوش بو است که اکنون بجای  آنکه درباغچه ی زیبای حیاط آنرا حس کنیم در قاب عکس ها وآلبوم قفسه ها شاید به تماشا ی ان بنشینیم    باز    هم  منتظر   نظرات زیبای   شما  هستیم  ... گذشته چراغ راه آینده است ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۷ ، ۱۳:۵۰
سیدمحمود بخشایش

بعد از ظهر ها سه ساعتی مانده به غروب بالای پشته های خاکی بلندی می رفتیم که از آن بالا آبادی سرسبز و پر از درخت های میوه در داخل دو ردیف تپه خاکی بلند از بالا تا پایین امتداد داشت از آن بالا همه ی آبادی کوچک به درازای حدود دو کیلومتر در مقابل چشم ما قرار داشت سمت چپ ما در ان بالا ها قله چهار خال که قبل درباره  اش سخن گفتم قرار داشت و کوه سیاه که ابتدای دره بود  سمت راست مان هم حدود هفت کیلومتر پایین تر گزین بود و پشت سر ما  هم کوه سرخ با عظمت همیشه گی قرار داشت ... همان طور که گفتم کوه سرخ که پشت سر ما قرار گرفته بود از این جهت که ما مشاهده می کردیم همانند یک فیل رور به جهت جزین داشت آن طرف کوه سرخ (که از طرف چاه قند کمال دیده می شد و از ایجا که ما بودیم در  نگاه ما قرار نداشت (رفتن به بالای قله کوه سرخ را در نوشته های گذشته داشتم    )  پرت گاه بلند و ترسناکی بود که آشیانه های مرغان شکاری بود ... عقاب سیاه  و شاهین که همین نزدیکی های غروب در اطراف همین درخت بلند چنار چاه قند پیدای شان می شد و به شکار گنجشک ها یی می پرداختند که هنگام غروب جیک جیک شان درخت چنار را پر کرده بود  در مقابل ما آن دور تر بر نوک کوه های   (عزدد ) پرتو کم رنگ نور خورشید کم کم رنگ می باخت و درست در پشت سر ما در فاصله ی دور تری از کوه سرخ پشت کوه عقاب قال  خود خورشید داشت پنهان می شد داشتیم فکر می کردیم که صبح فردا قرار بگذاریم قبل از طلوع خورشید خانم به طرف کوه سرخ برویم ... کم کم در مقا بل ما در داخل باغ ها در جای جای دره ی زیبا و پر درخت که بزرگتر همه درخت چنار بود  چراغ ها روشن می شد ... چراغ سیمی ... چراغ لامپا ... و گاهی هم چراغ توری ... وما به طرف استخر ولب چشمه پایین می آمدیم  دمدمه های غروب آفتاب ابتدای قنات می نشستیم و آبی به چهره می زدیم و وضو می گرفتیم  از همان جا که نشسته بودیم در ابتدای کاریز و قنات کم کم صدای آهن گین  قور باغه ها با نظم خاصی  آغاز شده بود  کمی پایین تر  داخل استخر زیبای آب  ... غروب که می شد (پشه بند  ) را که از تور درست شده بود در داخ ل کوچه باغ و کنار جوی آب و زیر درختان ناروند و بید و توت بر پا می کردم و رخت خواب را داخل آن می انداختم در داخل آن در خنکای شبانگاهی خرداد ماه به جریان آب که گوش را نوازش میداد گوش می کردم و چشممان به آسمان بود که از لابلای انبوه شاخه های درختان در کوچه باغ های چاه قند شیخ  گاهی ستاره  ای چشمک می زد و گاه زوزه ی شغال و پارس سگ گله سکوت شب را می شکست ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۷ ، ۰۹:۴۶
سیدمحمود بخشایش

سال های پر التهاب  و پر آشوب برای شان همان سال هایی بود که آرزو و آرمان شان تحصیل بود از آبادی کوچک در همان سال ها با نبود هیچ طریق راه و  وسیله ای هدف خودشان را یافته بو.دند و شاید هم پدرانشان که خود هم بهره ای از علم داشتند بیشتر شوق در این دو ایجاد کرده بود آری ... هر چند آقا سید علی فرزندانش را خیلی زود گذاشت و به دیار باقی رفت (حدود سال 1285 هجری شمسی)    و بزرگتر فرزندان ش که آقا سید نعمت الله بود فقط در حیات پدر در راه رفتن به مشهد الرضا بود ولی همان گونه که در بخش های گذشته گفتم خواهر و برادران کوچک آقا سید نعمت الله (آقا سید کاظم بی بی کلثوم بی بی خدیجه   آقا سید  مهدی...)  بیش از ده   دوازده سال نداشتند در این اوضاع و احوال برادر آقا سید علی (آقا سید هدایت )  مسئولیت بزرگ سر پرستی فرزندان برادرش راهم به عهده گرفت آقا سید هدایت در همان  اوج سال های دیکتا توری مخمد علی شاه قاجار در فقدان از دست دادن برادر خودش امید به شجاعت و بزرگی فرزند برادر ش (آقاسیدنعمت الله )فرزند  آقا سید علی داشت ... آری (آقا سید نعمت الله )فرزند آقا سید علی دلاور مرد و جوانی شجاع بود که خاطر عمو را آرام می کرد آقا سید هدایت در همان سالهای حکومت مخمد علی شاه قاجار شاهد عزیمت فرزند برادرش به مشهد ا الرضا بود  و من هرچه را از پدر بزرگ (پدری )  شنیده بودم  و در آرزوی دیدنش مانده    ... همان گونه که حتی پدرماهم چند ماه بعد از نبودن پدرش  پا به دنیا گذاشت و عمویش آقا سید هدایت که پدر بزرگ مادرمان هم بود به   همان امید فرزند خودش (آقا سید ابراهیم ) را هم (چند سال بعد )  راهی مشهد الرضا کرد آری همان طور که قبل گفتم سال هایی درک ش کرده بودم (آقا سیدابراهیم را می گویم ...پدر بزرگ مادر ی مان   )... هیچگاه ندیدم که خودش را شریک شادی ها و باز ی ها ی کودکانه ما کند حق  هم داشت سال های سختی را پشت سر گذاشته بود (آقا سید ابراهیم پدر بزرگ مادری)   همان سال های سختی که در نهایت به از دست دادن پسر عمو یش (آقا سید نعمت الله )خاتمه یافته بود... اواخر حکومت مخمد علی شاه بود که با پسر عمویش عازم مشهد الرضا شده بود خودش آرام بود اما پسر عمو (آقا سید نعمت الله )ماجرا جو  و شجاع و فعال بود اسب داشت و اسلحه و اهل سیا ست  و اجتماع بود از آن طرف هم محمد علی شاه قاجار پیش از آوردن فرزند ش (احمد شاه ) داشت آخرین تلاش ها یش را همراه با وحشی گری و غارت  در سایه ی حکومت قزاق ها به انجام می رسانید (آقا سید نعمت الله فرزند آقا سید علی )همراه با تحصیل در مشهد الرضا همراه با پسر عمو یش (آقا سید ابراهیم ) به دلیل همان شجاعت و دلاوری و در صحنه بودن جزو سر شناس ان و معتمدان در مشهد الرضا شده بود و در محله ی عید گاه (حوالی فلکه ی آب و بازار زضا و پشت بازار رضا ) سر شناس و مشهور بود   سر انجام هم در آشوب و به نظمی های اواخر حکومت احمد شاه قاجار سال   (  1299 هجری شمسی)    زندگی خودش را فدای همان آرمان های ش کرد ... احمد شاه آمده بود  اما حکومت تزار ها  در سراسر شمال ایران حاکم بود ... احمد شاه آمده بود اما (سالدات ) های حکومت تزاری همه جا پراکنده بودند و هیچ گونه حیا وآزرم ی هم نسبت به اعتقادات مردمی نداشتند اخمد شاه آمده بود اما انگلیسی ها با افکار خطرناک و حشیانه اشان کم کم جای حاک میت تزار ها را میگرفتند و فرمانده ی قزاق های ایران می شدند  در همان اوضاع و احوال بود که در مبارزه با همین اشغال گری ها آقا سید ابراهیم پسر عموی شجاع  و با ایمان  خودش را از دست داد جنگ جهانی اول آغاز شده بود و سراسر شمال ایران در اشغال حکومت (تزار ها ) بود ... در  یکی از همان روز های پر آشوب  در مشهد الرضا که دو پسر عمو در زمین ها و کشتزار های    اطراف مشهد در محدوده ی فلکه الندشت گذر می کردند مورد شناسایی سالدات ها قرار می گیرند و به فرمان ایست توجه نمی کنند چون (اقا سید نعمت الله همیشه اسلحه ی کوچک کلت کمری  خودش را همراه داشت ) آنها برای فرار از دست اشغال گران خودشان را در همان الندشت  به چاه های قناتی می اندازند که این چاه ها در (گل خطمی )که اکنون ما (انتهای نخریسی و یا همان (ایستگاه غدیر ) می شناسیم ختم می شد و این دو همان جا از قنات خارج می شوند ... ادامه دارد 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۰:۴۳
سیدمحمود بخشایش


قنات نخ شور از جمله ی قنات های شهر قدیم تون (فردوس )بود که پایاب هایی داشت این پای آب ها محلی بود برای شستشوی لباس ها در آن زمان و به گونه ای بود که از سطح زمین حدود بیست پله داشت وپایین می رفت تنها خ یابان آسفالت شهر خیابان فرهنگ بود که اکنون درپایین پای شهر حد فاصل دومیدان قرار گرفته است در پایین پای مسجد (حجت ابن الحسن)ع قنات (نخ شور ) آشکار می شد ویک سقف کوچک گنبدی شکل بربالای آن اطاقکی چهار گوش)شکل گرفته بود از آنجا به بالا (به جز ساختمان بهداری که اکنون فرمانداری شده است)تمام زمینهای کشاورزی بود قنات نخ شور به موازات خیابان آسفالت از یک کوچه ی بزرگ و داخل منزل ها به طرف پایین می رفت و اداره ی ثبت و بانک ملی آن زمان در حاشیه ی خیابان آسفالت بین قنات و خیابان قرار داشت مسجد جامع قدیم در کنار خیابان آسفالت درب و ایوان بزرگی داشت ودارد روبروی همین درب کوچه ای به محله ی طالار بود که قنات نخ شور از همین کوچه و از زیر آسفالت وارد صحن مسجد می شد که البته پوشیده بود دبستان نجفی در حاشیه ی همین آسفالت و بالا تر از مسجد جامع مقابل تنها کار خانه ی برق شهر بودوسال (یک هزار وسیصد وچهل ودو)هنگام تحصیل در همین دبستان وقتی از دبستان خارج می شدم  وبه سمت چپ وپایین خیابان می رفتم فاصله ای تا درب مسجد نبود ومن گاهی این مسیر رابرای رفتن به خانه انتخاب می کردم وارذ مسجذ که می شدم در مرکز صحن مسجد راه پله ای چند به پایین می رفت که محل استفاده از آب نخ شور بود وبعد که از درب دیگر مسجد جامع قدیم خارج می شدم در مقابل من بازار قرار داشت وآن دور تر در مقابل من ایوان بزرگ یک کاروان سرا در مرکز بازار با دو لنگه درب بزرگ وعظیم چوبی خود نمایی می کرد  که داخل آن هم از عظمت وشکوه ورونق کسب وکار ورفت آمد مسافران در آن سال های دورحکایت داشت ومن در آستانه ی درب مسجد روی به بازار سمت چپ مکتب خانه ی قدیم را مشاهده می کردم که فقط یکی دو بار (ترکه های انار )مکتب دار مرا فراری داده بود در آستانه ی درب مسجد روی به بازار در سمت راست من کاروان سرای دیگری بود عظیم  (کاروانسرای جوادی که اکنون به شکل زیبایی باز سازی میشود ودارای دو در ورودی که در باره ی آن سخن گفته ام مجموعه بازار بزرگ بود و چهار گوش ومن در ورود به این مجموعه حدود پنجاه قدم که می رفتم سمت راست درب کاروان سرا جوادی  بود ودر کنارش باز هم قنات نخ شور که با دو سه پله به طرف پایین خود نمایی می کرد ...ادامه دارد

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۳۰
سیدمحمود بخشایش

درسال های یک هزار و دویست وهشتاد شمسی درمشهد الرضا (علیه السلام )دومدرسه علوم قدیم معروف بود در پایین خیابان و دیگری در بالا خیابان که مدرسه ی بالا خیابان به نام مدرسه ی فاضل خان معروف ومهم تر بودو وضعیت بهتری داشت  و به همین دلیل شاگردانی از گزین (میرزا یحیی  . آقا سید نعمت الله و میرزا ابراهیم پسر مرحوم آخوند خدنگ ) در همین مدرسه ی فاضل خان درس می خواندند در آن زمان مرحوم ادیب نیشابوری وهمچنین مرحوم ملک الشعرای بهار را (که ایشان در مشهد فعال بودند )ا در ا یام جنگ جهانی    مرحوم اقا سید نعمت الله درک کردند وداستان هایی از معارضه ی با اشغال گران جنگ جهانی از ایشان نقل شده است وشاید عواقب همین جنگ جهانی موجب بازگشت به وطن (جزین ) شده بود ... همچنین خوب است که از دو آخوند مجتهد به نام های آخوند ملا عبدالصمد وآخوند ملا فتح علی نیز یاد شود که فرزندان آن دوبزرگوار در گزین در همان سال های یاد شده مکتب خانه داشتند و اکنون بر نبیره های این بزرگان فرض است همت کنند وسر زمین اجدادی خود را در یابند ... به امید آن روز

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۱۷
سیدمحمود بخشایش

تخت هولاکو خان مغو ل) تون

 آنچه در این سخن می آید افسانه نیست ...سخن از پایداری یک شهر است استقامت وپایداری در برابر یک قوم وحشی در هفت صد سال پیش ... اوایل قرن هفتم هجری  آن زمان که هلاکوخان مغول از باز ماندگان چنگیز قصد سر کوبی قیام هایی راکرد که فرهنگ ها وآداب ورسوم اسلامی خود را داشتند بار دیگر حیات می بخشیدند و در همه ی بلاد اسلامی گسترش یافته بود ...و اینجا سخن ازواقعیت ها و جانفشانی ها ی مردمانی است که سند ها از رشادت ها یشان باقی بود و آنها را  محو ونابود کردند ما می گوییم تا آیندگان بدانند و به این پایداری ها که سند هویت آنها است افتخار کنند شهر تون یک حصار بر اطراف ارگ خود داشت و هنوز آثار خندق در اطراف این حصار باقی است از مسجد جامع قدیم تا فلکه ی پایین (میدان گلشن) اطراف این مجموعه خندق هنوز آثاری از آن باقی مانده است و ما وآنها یی که در سال های (یکهزار و سیصد وچهل وهفت شمسی تا یکهزار سیصد و پنجاه )تحصیل می کردیم خوب به خاطر داریم که در انتهای زمین ورزش دبیرستان فردوسی در کنار خندق تخت هولاکو مشهور بود بنا یی بلند و مرتفع و سند ی زنده از رشادت ها ی مردمان این دیار  در هجوم باز ماندگان چنگیز خان مغول ...تخت هلاکو خان در کنار ورودی  حصار قلعه ی تون و در کنار خندق (پشت زمین ورزش دبیرستان بود )که آن را برروی اجساد کسانی بنا کرده بودند که در مقابل قوم وحشی مغول از شهرشان دفاع کرده بودند (واین حصار شهر تون زمانی که هنوز طلایه های چنگیز خان مغول در بالا دست ماورالنهر می خواستند آشوب کنند خواجه نصیر الدین طوسی رامیهمان ناصرالدین حاکم قلعه ی تون کرده بود وخواجه کتاب اخلاق نا صری را به نام حاکم تون نگاشت )و سالها بعد این هلاکو خان مغول بود که مقاومت شهر تون را در هم شکست ... در سالهای بعد از زلزله ی سال یک هزار و سیصد وچهل و هفت شمسی هم آنچه از نشانه های تمدن شهر باقی بود با خاک یکسان شد ...تخت هلاکو را به یاد داریم ...سال های بعد از زلزله بچه های محله ی سردشت از انتهای زمین ورزش  و کنار آثار باقی مانده ی تخت هلاکو خان مغول وارد خندق می شدند و به خانه هایشان می رفتند ...آن روز را خوب به یاد دارم داخل زمین ورزش بودیم که صدای بلدزر را شنیدیم وقتی  به تماشا رفتیم مشاهده کردیم که از زیر خروارها خاک حتی کوزه های سفالی که سکه هایی داخل آن بود پیدا شد علا وه بر دیگر آثار ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۱۲
سیدمحمود بخشایش

    چاه قند (خوش ) یا  چاه قند کمال...

سلام ... (دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود  تادل شب سخن از سلسله ی موی تو بود          سراسر شمال جزین از شرق تا غرب کوه های بلند وبا برکت پای در زمین فرو کرده اند  وگویا فقط برای حمایت از این دشت ... وحدود چهل ویا بیشتر چشمه سار هایی  در پایشان جاری است که در بهاران وبا بوی بهار صفا وطراوت خاص به همراه دارد ودر شمال غرب  جزین در گذشته های دور(چاه قند کمال ) صفا وسرسبزی خاصی داشت کوچه باغ هایی با میوه های درختان توت وشاه توت و  سایه سار ها  ی درختان بید در سر چشمه و ان درخت بلندچنار که یادگار پدر بزرگ بود و ما در سایه اش بر درخت شاه توت  میوه هایش را نوش جان می کردیم زیبایی های کوچه باغ درختان توت  اردیبهشت ماه فراوان وبی نظیر بود همان که به توت نقلی یابخارایی ومشهدی معروف بود در کوچه باغ که از پایین تا به محل استخر آب سراسر پوشیده از سایه ی درختان بود نزدیک استخر یک درخت شاه توت بود که هنگام بالا رفتن از درخت وخوردن میوه لباسهای ما حسابی قرمز می شد استخر چاه قند کمال چشمه اش آبی شیرین وسبک داشت درکنارچشمه ومحل آشکار شدن آن ودر سایه ساردرختان توت که مینشستیم چاه های قنات در مسیرشمال به دو چشمه و وآبادی دیگر میرسید و این چاه ها محل لانه کردن کفتر چاهی ها بود وشیطنت های ما بچه ها ... لیروم چشمه ساری بزرگ وآباد در شمال چاه قند کمال بود  واگر به سمت چپ نگاه می کردیم دو قله ی بلند قد راست کرده بودند دو کوه (دریوار   و  عقاب قال ) دره ای درمیان این دو کوه واقع است که در سالهای یکهزار وسیصد وچهل وپنج تا پنجاه چندین بار رفته بودیم ...داخل دره در هنگام بهار درختان بید مشک داشت که گلهای زیبا ی سفید ومایل به قرمز کم رنگ داشت اگر تیر ماه و امرداد ماه هم میرفتیم درختان انجیر میوه داشتند دربهاران واردی بهشت ماه آواز زیبای کبک درسکوت دره گوش را نوازش می داد وما صبح زود از کوچه باغ که به سوی دره وکوه رهسپار می شدیم تازه خورشید خانم خودش رااز مشرق واز پشت کوه سرخ به ما نشان میداد وما چشمانمان را به بلندی قله ی (دریوار ) دوخته بودیم و کوه سرخ در چاه قند شیخ در جهت مغرب قرار داشت و همانگونه که در بخش های گذشته گفتم این قسمت که از چاه قند کمال دیده می شد پر تگاهی بسیار هولناک بود که محل آشیان سازی پرندگان شکاری بود که غروب ها برای شکار گنجشک ان به درخت تناور چنار در چاه قند شیخ می آمدند ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۲۷
سیدمحمود بخشایش