تون و جزین سرزمین نیاکان

خاطرات نیاکان
تون و جزین سرزمین نیاکان

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ...

بایگانی

آخرین نظرات

آخرین مطالب

 آنروز ها نو روز شور وحال خودش را داشت ... سادگی و بی تکلف بودن را می گویم ... وما در دنیای زیبای کودکانه سیر می کردیم  سال های یک هزار سیصد وچهل ودو ...تازه دبستان را آغاز کرده بودم  مرکب راهوار ما برای رفتن به جزین  یا موتور (زونداب)سبز بابا بود ویا ماشین جیپ موسی خان ... و بیابان سرایی (سه راهی ؟) در پیش رو که پر از لاله های ختایی بود... شوق دیدار پدر بزرگ ومادر بزرگ وکرسی گرم اطاق صوفه ی نسر یادگار ننه سرما که هنوز خدا حافظی نکرده بود ... در اطاق چراغ لامپا بر روی طاقچه بود  وسینی مسی بزرگ به زیبای تمام بر روی کرسی خود نمایی می کرد  و ذخیره هایی که از محصولات تابستان حفظ شده بود ... گردو  بادام  کشمش  برگه ی زرد آلو که به آن (کشته ) می گفتیم  روی سینی قرار داشت ... از خانه ی زیر ساباد باجوز (گردو) کشمش  ...وغیره که مادر بزرگ درجیب ما می گذاشت پای درکوچه می گذاشتیم  صبح کمی که هوا گرم می شد بعد از خوردن چایی شیرین و صبحانه یی که سر شیر بود و یا گردو و پنیر که با مهربانی تمام مادر بزرگ برای ما لقمه می کردما با لباس گرمی که به تنمان می کردندهوای بیرون به سر مان می زد ...از دالان واردهشتی بعد از درب چوبی می شدیم و از هشتی چهار گوش به ساباد ...  داخل ساباد بساط تیله (توشله ) بازی وجوز بازی گرم بود بچه هایی هم سن وسال خودمان ...و ان دور تر در حاشیه ی روستا و نزدیک قنات (او بلوک ) وخاکهای نرم آن جشن وشادمانی  با ورزش هایی مثل (پک پلنی ) یا همان پرش طول  وکشتی های جوانان با هم و.آن طرف تر هم بساط  رقص و پایکوبی  خانم ها داخل گودال نوروزی گرم و گیرا بود   ..       وما در دنیای کودکانه امان به تماشا می نشستیم  صحرا ها هم سرسبز بودوقتی صبح زود بیدار شدیم و برای (گله دام ) دوشیدن بز ها به طرف چاه قند کمال و (پشته ی سوز )سبز  پنج شش کیلومتری پیاده روی کردیم  آنجا که می رسیدیم و حتی در طول راه آواز (جالگ ) چکاوک با آن جثه ی کوچک ش و کاکل زیبای روی سر ش را می شنیدیم پرنده ای کوچک به رنگ خاک که نا گهان از بوته ای در کنار پای مان به هوا پرواز می کرد  ...دوشیدن بز ها وبی تابی بز غاله هایشان در آن صحرای سر سبز تماشا داشت..ما در دنیای کودکانه امان به تماشا می نشستیم  و گاهی به کمک دوشیدن بز ها سرگرم بودیم و همان جا بود که با نام های گوناگون این بز و میش های زیبا آشنا می شدیم ...علا کفتر ...کت عروس...مر خلج ...مر سیاه ...کت کفتر ... گزور ...و همه ی نام های زیبای مثل این که به تفاوت رنگ و یا گوش های بزرگ و کوچک آنها شناخته می شدند...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۹ ، ۰۹:۵۵
سیدمحمود بخشایش

در نسخه ی خطی زیبایی ازدواج پدرش آقا سید علی و همسرش (بی بی ساره )در جمادی الاول سال 1299 هجری قمری مطابق با 1256 هجری شمسی ثبت شده است ...و آقا سید نعمت الله پدر بزرگ من  ( اولین فرزند این خانواده )است و بعد از او بی بی ساره پنج  فرزند دیگر از آقا سید علی داشته است (سید کاظم /بی بی کلثوم /بی بی خدیجه / سید مهدی / فخر النسا   ... پدر بزرگ باید متولد سال (1257هجری شمسی ) باشدو قبل از سی سالگی برای تحصیل عازم مشهد الرضا شده است ... سال های (1290 هجری شمسی )به بعد  سالهای طوفانی و پر آشوب در ایران بود محمد علی شاه قاجار و آخرین تلاش ها یش برای حکومت ... زمینه های ایجاد آشوب و قحطی ... آغاز جنگ جهانی اول ... همه و همه آن زمان آشوب  هرج ومرج  قحطی و عدم امنیت را نشان می داد می توانیم با مراجعه ی به روز نامه ی بهار و  روزنامه ی نو بهار که در همان سال ها شیخ احمد بهار پسر عمو ی (محمد تقی بهار )می نوشت بیشتر بدانیم خانواده ی بهار در محله ی سرشور مشهد الرضا زندگی می کردند یعنی محدوده ی چهار راه خسروی  تا فلکه ی آب که اکنون بیت المقدس نام نهاده اند   ... پدر بزرگ آقا سید نعمت الله  هم در همان سال ها ساکن محله ی عید گاه مشهد الرضا بود که یک محله ی مهاجرنشین بود و  بامحله ی سر شورنزدیک و همسایه است  یعنی محدوده ی بازار رضا ... پدر بزرگ اندیشه های بزرگ در سر داشت آن دوران دو حزب مطرح در مجلس ایران (جریان دموکرات عامیون )و (اجتماعیون و اعتدالیون ) بود از همان زمانی که در سال 1293 هجری شمسی نام پادشاه بر آخرین بازمانده ی قاجار (احمد شاه ) گذاشتند اوضاع اجتماعی و سیاسی هم با حد اقل سواد مردم شکل گرفته بود حتی در مجلس هم در تهران نمایندگان به حکومت نظرات متفاوت داشتند شاهزاده ی نا بالغ قاجار که بیشتر در خارج کشور بود و اسم شاه را داشت شورایی از کهن سالان قاجار عضد الملک را نایب شاه قرار داده بود و جریان دموکرات عامیون پس از عضد الملک به مستوفی المما  لک که از تیره ی قاجار بود تمایل داشتند اما اکثریت مجلس که (اجتماعیون و اعتدالیون ) بودند تمایل به ناصر الملک بختیاری داشتند ... پدر بزرگ هم اندیشه ی (اجتماعیون اعتدالیون )را دنبال می کرد و در همین روش در محله ی عید گاه مشهد الرضا شناخته شده بود حتی همسایگان این محله یعنی محله ی سر شور که این طرف محله ی عید گاه که فلکه ی آب  به طرف چهار راه خسروی هم بود بزرگانش (یعنی خانواده ی بهار )همین اندیشه را دنبال می کردند و روز نامه های  (بهار   و نو بهار ) گویای همین هست انقلاب بلشویک ها  در امپراطوری روس  اواخر جنگ جهانی اول موجب شد که روسها که شمال ایران و به خصوص مشهد را در اختیار داشتند مجبور به تغییر سیاست شوند اما قزاق هایی که از سالها قبل ناصرالدین شاه قاجار آنها را در ایران جای داده بود و شاکله ی امنیت قاجار همین ها بودند روی باز گشت نداشتند و  این قزاق ها با اندیشه های (لنین ) که جای تزار ها را گرفته بودند به هیچ وجه سازگار نبودند  قبل از پایان جنگ جهانی اول در سال (1296 هجری شمسی) آغاز خروج روسیه از شمال ایران بود اما قزاق ها نرفتند (همان قزاق هایی که پدر بزرگ  همان روز ها با اسلحه به دنبال شان بود و در باره ی آن در بخش های دیگر سخن گفته شد ) ...(جرج پنجم پادشاه انگلستان ) جک استراو  سرهنگ انگلیسی خودش را ماموریت می دهد که در یازدهم دی ماه 1296 هجری شمسی  قزاق ها تحت حاکمیت انگلیس قرار بگیرند و اکنون انگلیسی ها (ژنرال باراتف روس ) را با یک لشکر راه بلد با لباس روس  در اختیار داشتند ... و  اکنون باید مشهد الرضا با قزاق هایی تحت حاکمیت انگلیس روبرو باشد و این بسیار خطر ناک تر بود ...انگلیسی هاهمه چیز را   دراختیار داشتند و   از همان زمان ها به دنبال حذف همه ی کسانی بودند که مانع پیشرفت شان بودند می توان در روز نامه ی رعد همه ی آن سال های حزن و اندوه را دید (سال های 1296 / 1297 / 1298 هجری شمسی )حتی میتوان در فیلم زیبای (یتیم خانه ی ایران ) مستندات را به تماشا نشست در ذره ذره جای جای این سرزمین به دنبال حذف کسانی بودند که (به وطن و ارزش های آن  فکر می کردند ) از همان روزی که در حضور جرج پنجم پادشاه وقت انگلیس روز دوم نوامبر 1917 میلادی مطابق با یازدهم آبان 1296هجری شمسی عهد نامه را نوشتند ...         

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۰۲
سیدمحمود بخشایش

کوچه دراز   را یادم هست گاهی که جرات بیشتری داشتم و از سوال جواب های دیر آمدن از دبستان بی خیال بودم همان سال های (1343 شمسی )همان راه دور را انتخاب می کر دم و می رفتم ... از دبستان نجفی که بیرون می آمدم  رو برو ی من در کنار یک کوچه کارخانه ی برق قرار داشت که اولین کار خانه ی برق  فردوس بود   و من سمت راست و بالای خیابان را باید حدود چهارده دکان را  در پیاده رو آجر فرش شده  به طرف فلکه ی بالا  پشت سر می گذاشتم تا به اول کوچه دراز می رسیدم ابتدای کوچه دراز یک ساختمان بزرگ و یک مغازه ی شیرینی فروشی بود ... وارد کوچه دراز که می شدم  در جهت راست و چپ کوچه پنج ساختمان و منزل بود در یک طرف و پنج دیگر در طرف دیگر   بود که تا   میانه و  وسط راه کوچه دراز  امتداد داشت درسمت چپ اول منزل آقای فاتحی بود  و منزل   آقای مجتهد زاده و آقای خانی و بعد درب باغ بزرگ خوزه ی علمیه که دیوار آن تا انتهای کوچه دراز ادامه داشت و در انتها ی کوچه دراز سمت چپ نانوایی آقای علی پرست بود   و در سمت راست بعد از  شیرینی فروشی منزل آقای نجاتی  معلم ابتدایی قرار داشت و بعد منزل آقای رفعت   همه ی آن  ساختمان ها ومنزل های چپ وراست کوچه دراز  در  ابتدای ورودی منزل   یک ایوان زیبای آجر نما و نیم دایره داشت و بعداز ایوان یک سالن با سقف نیم دایره ی حدود شش متر که به اطاق ها و سپس به حیاط وارد می شد در اواسط کوچه دراز سمت راست بعد از منزل ها نه (9) اطاق یا بهتر بگویم دکان قرار داشت که پشت به میدان ورزش دبستان نجفی بودو  (غیر شمار ) یا همان لفظ محلی غرشمار ها به حرفه ی آهنگری  در فصل هایی از سال داخل آن مشغول بودند ... بیل زنجیر  کلنگ  میخ طویله حتی اره و چاقو  و خیلی لوازم ضروری  دیگر    حاصل کارشان بود در سمت چپ کوچه دراز هم که نگاه می کردم بعد از پنج عمارت ساختمان یک درب بزرگ به زمین های کشاورزی باز می شد که انتهای ان حوزه ی علمیه بود کوچه دراز را که به انتها می رساندم  در مقابل م روبرو  اداره ی فرهنگ یا همان (آموزش و پرورش )بود ساختمان اداره هم ابتدای آن یک ایوان بزرگ دندانه دار با آجر پخته داشت و سالن ورودی این ایوان شش الی هفت متر بود که وسط های این سالن به یک راهرو بزرگ دیگر  راه داشت که دو طرف آن در مجموع شش اطاق در دو طرف سالن بود که همه ی اطاق ها ضربی نیم دایره بود مجموعه ی ساختمان اداره یک در ورودی به حیاط بزرگ در جهت جنوبی داشت که در انتهای حیاط اداره ی فرهنگ   هم پنج اطاق قرار داشت ... و ای نجا که اداره ی فرهنگ روبروی انتهای کوچه دراز بود و روبروی من اداره ی فرهنگ سمت چپ به مجموعه ی ساختمان ها ی حوزه ی علمیه و  حسینیه ی میدان اتصال داشت و بعد هم چهار سو ...در همین کنار اداره ی فرهنگ و سمت بالای آن یک عمارت و به قولی یک هشتی  با گنبد چهار ضرب آجری قرار داشت که الان هم هست و در آن آرام گاه فردی قرار داشت که بانی ساختمان های مجموعه ی حوزه ی علمیه بود ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۸ ، ۲۳:۲۳
سیدمحمود بخشایش

درخت گردو شاید بیش از یک قرن از عمرش را گذرانده بودمادر بزرگ یادش بود که سال های کودکی اش درختی تناور و پر از گردو بود ومن که سال های (1340 شمسی )آن را (در شش سالگی )  دیده بودم یک نفر نمی توانست با دست های باز آن را بغل کند و انگشت هایش به هم برسد...درختان توت کهنسالی هم دور تا دور استخر و فاصله ی تراز آب  کنار گردوی کهنسال تا آن بالاتر که آب چشمه نمایان میشد وجود داشت که مثل همین درخت تناور بودند کمی بالا تر از همین درخت گردو یک درخت شاه توت بود که میوه هایش تمام تابستان دوام داشت و ما تا می توانستیم بالا می رفتیم و خودمان و دست های مان هم قرمز می شد و مزه ی ترش و شیرین  شاه توت ها  هنوز به یادمان هست ... پای درخت گردوی کهن سال می نشستم  به تماشای ماهیان کوچکی که خوششان می آمد آب ترا ز  رویشان بریزد و خرچنگ های آب شیرین که گاهی خودشان را از زیر سنگ های کنار آب نمایان می کردند به امید گرفتن یک ماهی کوچولو ...تابستان ها دو ماه اول حال و هوای دیگری داشت قدم زدن در کوچه باغ پر از درخت که از صبح تا غروب پرتو خورشید را نمی دید  و دور استخر پر از درخت های تناور توت که سخاوتمندانه میوه  ی شان را به ماهیان داخل آب هدیه می کردند ... استخر همیشه پر از آب بود   و کنار قنات همان جا که آب سرد و شیرین ظاهر می شد    همه بودند دایی خاله  و  خواهر مادر بزرگ و نوه هایشان خواهر پدر بزرگ و نوه هایشان و باغ ها که میوه های گوناگون خود را نمایان کرده بو دند ازتوت شیرین  تا گردو و گیلاس و انجیر و گلابی و شفتالو و زرد آلو و این آخر تابستان انگور و بادام    ... اما شهریور که می شد من می ماندم و مادر بزرگ و گزین و چاه قند ...درخت گردو ی کنار تراز آب محل نشستن ما بود و مادر بزرگ سماور ذغالی را بعد از آن که آتش می کردو آب جوش می آمد و چایی دم می گرفت  برای پایدار بودن آتش ذغال ها آن را داخل تنه ی درخت گردو می گذاشت تااز   باد در امان باشد درخت گردو به آقای شرفی تعلق داشت که باغ شان پایین کوچه باغ بود   مادر بزرگ و یکی از خانم های جا افتاده مانند خودش که به گمانم از خانواده ی آقای علوی بودو قوم آقا سید یاسین علوی که همان بالا ی آبادی چاه قند سمت مشرق و کنار تپه ها یی که به طرف  عزدد میرفت  ساکن  بود   در کنار درخت گردو می نشستند و از هر دری سخن می گفتند و من روی تخته سنگ بزرگ کنار آب می نشستم و چشمم به ماهیان کوچک داخل آب بود که دنبال هم می کردند... معمو لا یکی دو ساعت به غروب بود که راهی گزین می شدیم الاغ بندری بزرگی وسیله ی راه ما بود مادر بزرگ خرجوال بزرگی روی پالان آن می انداخت و داخل آن را از دو طرف کیسه هایی می گذاشت که  حاصل تلاش تابستان ش بود... بادام  کشته یا همان (برگه ) ی زرد آلو  کشمش هسته ی زرد آلو انجیر های خوشمزه   و...روی این ها را که گفتم یک قالیچه ی زیبا می انداخت و روی آن یک تشک سبک ... باید از نشیمن باغ که همان سه درخت ردیف هم که آلوچه بودندو هنوز هم که پایان تابستان بود میوه های تیله مانند زرد و قرمز شان خودنمایی می کرد فاصله می گرفتیم ایوان و دو خانه ی این طرف و آن طرف ایوان که جهت شان به طرف تپه ها و کوه سرخ بود  و دو سپیدار بلند که قد کشیده بودند   این طرف و آن طرف سه درخت آلوچه در مقابل ایوان و خانه ها   که با هر وزش با دصدای برگ هایشان به آن می ما ن ست که مثل آدم ها کف می زنند وشادمانی می کنند ...البته صدای (کلیژدک )زاغی ها و گنجشک ها و کلاغ ها هم همراه آن می شدگاهی هم صدای آهنگین فاخته ها از بلند ترین درخت ها  به گوش می رسید   از این جا باید سه پله پایین می آمدیم تا سوار الاغ شویم   مادر بزرگ  خودش سوار می شد و من را جلو خودش می گذاشت ... مادر بزرگ و آقا سید مهدی کوچکترین فرزندان پدرشان (آقا سید علی) بودند همان گونه که سوار بودیم و می رفتیم مادر بزرگ  به گذشته اش می اندیشید ... درب بزرگ یک لخت چوبی را که با کلیدان چوبی باز و بسته می شد بیرون می آمدیم و به جهت راست و پایین حرکت می کردیم اولین نگاه مان به درخت توت بزرگی بود که تنه ی  آن حدود یک متر قطر داشت و همه ی فضای روبرو را سایه کرده بود تنه ی بزرگ درخت با همان قطر به طرف پایین کوچه باغ خم شده بود و من گاهی شیطنت می کردم در همان سن شش سالگی روی تنه ی آن بالا می رفتم و از آن بالا دوباره به پایین می آمدم ... 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۸ ، ۱۰:۰۱
سیدمحمود بخشایش

دریافتایوان مسجد جامع که به خیابان آسفالته باز می شد رو برو یش یک کوچه بود که ابتدای محله ی طالار بودو ادامه ی آن با یکی دو کوچه ی چپ و راست به دروازه ی ملک و  خطه ی کج   ختم می شد و در همان بعد از خطه ی کج در محله ی سر دشت     بود که در نوشته های قبل گفتم سرهنگ انگلیسی عبد ال وهاب والی تون را در سال (1250 هجری شمسی) در خانه اش   ملاقات کرده بود ...همین کوچه ی روبروی مسجد جامع که گفتم اگرازخیابان    چند متری داخل کوچه   می شدیم سمت چپ یک سراچه  ا ی  بود که پدر اولین روز های زندگی را در فردوس آغاز خدمت در شهربانی  در سال 1328 هجری شمسی در آن گذرانده بود این سراچه به آقای دیبا نژاد تعلق داشت ... همین عکس پدر   که تصویر ش آمده است به چند سال قبل از استخدام در شهر بانی فردوس می باشد  همان سال های خدمت سر بازی در تهران ... این    سراچه که گفتم  در کوچه ی روبروی ایوان مسجد پدر اجاره کرده بود   از خیابان که داخل کوچه می شدیم   در ابتدای همین کوچه و سمت چپ واقع شده بود تا محل کارش بیش از پنجاه متر فاصله نداشت ... از منزل که خارج می شد و قدم به تنها خیابان شهر می گذاشت آن طرف خیابان و چند در بند دکان  بالاتر از ایوان مسجد جامع در کنار خیابان در بزرگی به یک حیاط باز می شد که انتهای آن ساختما ن   آجری داشت و همان جا محل شهربانی بود ... به گفته ی مرحوم آقای دیبا نژاد که می گفت پدر روز هایی که خدمت نمی رفت صبح تا شب در همین سراچه بود و خارج نمی شد مگر اینکه  به مسجد جامع برای نماز ظهر یا شب برود ... این محل ی که شهربانی در ابتدای کار افتتاح شده بود بالا تر از آن محل دبستان نجفی بود که البته سال های قبل از اینکه مدرسه باشد محل سکونت سر کار آقا بود و این مکان ابتدایی شهربانی   با همت (سر کار آقا ) یا همان آیت الله نجفی داده شده بود و خودشان هم همان سالها کمی بالا تر سا کن بودند ... به گفته ی یکی از فرهنگیان قدیم که پدرشان هم همان زمان همکار پدر در شهربانی     بودند (آقای محبوبی) نقل می کردند که    در داخل یک اطاق فقط چند تفنگ برنو به ردیف آویزان بود که    همه ی سلاح شهربانی بود ... بعد ها شهربانی به بالا تر و در کنار فلکه ی بالا انتقال یافت و این محل به اداره ی پست و تلگراف واگذار شد ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۸ ، ۱۱:۰۰
سیدمحمود بخشایش

آقا میر عطا و همسر شان بی بی مروارید در همان خانه ی کنار ساباد و کوچه یی که انتهایش (بهار بند) بود فرزندان دختر و پسر خود را بزرگ کردند و در این میان پسر بزرگتر آقا سید علی    که دارای استعداد بیشتر هم بود و از جهت بنیه و قامت هم رساتر ... اما همانگونه که گفته شد این پسر در جوانی فرزندانش را گذاشت و از دنیا رفت ... آقا سید علی  را میگو یم که درباره اش سخن گفته شد هنوز هم درب خانه ی آقا میر عطا همانگونه که در عکس مشاهده می شود پا برجا هست بعد از حدود دو قرن ... آقا میر عطا همسر ش بی بی مروارید را هم هنوز در میان سالی بود که از دست داد و ازدواج دیگری داشت با دختری به نام حکیمه که از خانواده ی با اصل و نسب  ی بود (حکیمه )خواهر مهدی قلی که اکنون در زمان ما فرزندان مهدی قلی با نام خانوادگی (قیصری ) هستند ... (آقا میر عطا )یک فرزند پسر داشت از حکیمه که ما به تبع پدر و مادرخودمان    ایشان را (عمو )آقا سید مخمد صدا  می زدیم ... در حقیقت عمو آقا سید محمد با آقا سید علی و آقا سید هدایت برادر بودند و این دو بزرگوار اولی پدر بزرگ پدری و دومی پدر بزرگ مادری ما بودند ... فرزندان عمو آقا سید محمد (نام خانوادگی )بهروز  راانتخاب کردند ما آن سال های دور و آباد چاه قند را یادمان هست که عمو آقا سید محمد همیشه  عصر ها که می شد در کوچه باغ چاه قند شیخ کمی بالا تر از درخت چنار بزرگ  بر روی تخت بزرگ در زیز سایه ی درخ تان به خواندن قرآن مشغول بود ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۸ ، ۱۱:۴۳
سیدمحمود بخشایش

    سمت راست دایره تصویرجاده ی طبس می باشد وسمت چپ تنها خیابان در دایره ی خندق شهر تون است           سال   (1245 )هجری شمسی یک افسر انگلیسی پس از شروع سفر  ش از حدود تهران به طرف کاشان و سپس شرق ایران  به طبس و سپس شهر تون می آید ...در کتابش از زنان و مردان این دیار بینش و تصوراتی دارد که می توان به آن اندیشید وآن گاه از پنجره ی اعتقادات اسلامی خودمان به آن فکر کرد و بر داشت داشت  ... که جای سخن اینجا نیست ...این سرهنگ انگلیسی به نام (سی /ام .مک / گر گر )می گوید که در طبس خان (یعنی حاکم (محمد خان بیک )  است و عماد الملک نام دارد مردی میان سال با ریشی حنا بسته ... و دیدار ها و سخنانی که با هم داشته اند ...اما از طبس این سرهنگ انگلیسی به ده محمد  و اصفاک  و بشرویه می آید و سپس شهر تون ... دیوار های عظیم و برج های قلعه و شهر تون از دور دیده می شود شمار خانه ها به  ( 1500 ) می رسد که همه دارای باد گیر است  گنبد امام زاده ابراهیم با کاشی های رنگی  نمونه ای از هنر  اسلامی است که از دور نمایان است   دیوار قلعه ی تون بیست پا بلندی دارد که بر روی خاک ریز با چهل پا بنا شده است شکل قلعه یک هفت ضلعی نا منظم است و هر گوشه ی آن برج دارد ... تون سه دروازه دارد   دروازه ی طبس در جنوب غربی / دروازه ی قاین در جنوب شرقی /و دروازه ی ملک در شمال ... و نویسنده ادامه می دهد که این دژ مستحکم ترین محلی است که در ایران دیده ام  (لازم به توضیح است که نویسنده به یک دروازه دیگر در شمال  دروازه ی قاین اشاره نکرده است )...سر هنگ انگلیسی ادامه می دهد که حاکم تون به مردم زور نمی گوید و نایب الحکومه نجیب زاده ای به نام عبد الوهاب است (این نام و اعقاب ایشان که در سال 1245 هجری شمسی زندگی می کرده است    تا همین زمان اکنون   در وقف نامه های آب بلده موجود است )سرهنگ انگلیسی ادامه می دهد که نایب الحکومه به من گفت قبل از من یک سرهنگ روسی در همین خانه ساکن بوده است و از اینجا به سیستان رفته است ... سرهنگ ادامه می دهد که به بلند ترین برج قلعه رفتم که نقشه ی آن را ترسیم کنم اما ... ادامه می دهد در ادا مه ی خروج از شهر در فاصله ی سه مایلی از باغ های وسیع تون گذشتم که در دو طرف نهر های آب هستند و از کوه های کلات  سر چشمه  می گیرند و در فاصله ی (9 مایلی )پس از گذشتن از یک آسیاب آبی در سیزده مایلی  وارد کوه هایی شدم ... 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۰۳
سیدمحمود بخشایش


... یادمان  ... باشد ... تنها (  برگ هایی ) که در مسیر وزش باد  دنیای گذران لحظه ای غفلت کنند و برای شادی و لذت دنیا و    لحظه ای رقص در باد از شاخه  و اصل    جدا شوند (اصل و ریشه را فراموش کنند )    بر روی زمین لگد مال هر رهگذری خواهند شد ... یادمان  باشد شاخه ... تنه ... و ریشه اصل است و خط قرمز  ی که هر گز نباید ترک ش کنیم ... یادمان باشد ...    چون  کوه  استوار باشیم در پیوند به سر چشمه ی زلال معرفت و آگاهی ... نوروز تان  پیروز ... هر روزتان  نوروز ... جزین  از دیر هنگام سر زمین علم و آگاهی بوده است در نوشته های گذشته یاد آور نماد هایی از این ارزش ها بوده ام و این کوه که به (کوه سرخ) در شمال شرق جزین معروف است  چشمه ی اصلی قنات هم از دامنه ی همین کوه سر چشمه می گیرد و تشبیه این کوه به یک فیل بزرگ نمایان است ...وما سالهای سال باید به ارزش های نهفته در این سر زمین اندیشه کنیم و آیندگان این ولایت می باید هم چون گذشتگان شان باشند و اصل وریشه ی باارزش خود را همان گونه که دیده اند و یافته اند پاسداری کنند و آن را به آیندگان این سر زمین بسپارند

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۸ ، ۰۷:۱۸
سیدمحمود بخشایش

... واینجا همان صوفه و ایوان (نسر )  در مقابل صوفه ی آفتاب بود و در اطاق انتهای صوفه که باز می شدیک اطاق حدود سه در پنج بود چوبی که دربالا و ( زیر) ایوان  جهت راست  دیوار ایوان  مشاهده می شود چوب دستگاه (فرت بافی) بود که دستگاه آن در صوفه ی مقابل قرار داشت و با طناب بلندی به این چوب بسته می شد  و بیشتر خانه های جزین همین دو ایوان و فرت بافی را داشت ... داشتم می گفتم  از قول مادر بزرگ  که با خواهران و برادرانش از کودکی در همین خانه بزرگ شدند افسوس که پدرشان آقا سید علی در همان ابتدای سال های حکومت مخمد علی شاه از دنیا رفته بود و مادر بزرگ و برادران و دو خواهرش (با سرپرستی عمو ی شان آقا سید هدایت)  در همین خانه رشد کرده بودند برادر بزرگ شان هم (آقا سید نعمت الله ) در همان دوران حیات پدر شان آقا سید علی تازه با دختر عمو یش ازدواج کرده بود  و بعد هم هر کدام از این خانه به دنبال سر نوشت خود رفته بودند و او (مادر بزرگ مادری) مانده بود و ازدواج با پسر عمو ی ش آقا سید ابراهیم ... صبح زود که می شد  در همین ایوان با صدای کفتر کو کو ها (قمری ) که در بالای رف انتهایی ایوان تخم گذاشته بودند از خواب بیدار می شدم درست بالای سرم آن بالادر رف ایوان  دو جفت (کفتر کو کو )لانه گذاشته بودند و مادر بزرگ در داخل همین اطاق ایوان بساط چای و صبحانه را آماده کرده بود و پدر بزرگ که صبح زود که هنوز هوا گرگ و میش بود پا به کوچه گذاشته  و اکنون از گشت و گذارش به مزارع پایین دست به خانه بر گشته بود در آستانه ی ایوان نگاه منتظرش به من بود که بیدار شوم ... درست پشت سر پدر بزرگ در وسط حیاط درخت انجیر سیاه خود نمایی می کرد پدر بزرگ بالا آمد ودست مرا  گرفت و داخل اطاق در کنار سفره ی آماده صبحانه  نشاند...  نگاهم با نگاه پدر بزرگ بود که لقمه های کوچک تخم مرغ و پنیر  را آماده می کرد  مادر بزرگ هم چای مرا با نبات شیرین کرده بود و من حواسم به طاقچه های روبرو و سمت چپ بود که آیینه و قران و چند کتاب در آن قرار داشت و آن بالا روبرو که عکس (آقا سید هدایت )پدر پدر بزرگ دیده می شد ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۷ ، ۱۰:۱۶
سیدمحمود بخشایش

... در انتهای همین ساباد خانه ای بود که من سالهایی در کنار آنها و بیشتربها ر و تابستان را می گذراندم و داستان و سرگذشت    زندگی شان  آرام آرام بر صفحه ی افکار من نقش می بست و من آن سال ها شش و یا  هفت سال بیشتر  نداشتم (سال های 1339 / 40 / 41 شمسی به بعد   ) و از زبان پدر بزرگ و مادر بزرگ سینه به سینه نقل می شد مادر بزرگ از پدرش آقا سید علی می گفت که آنها را در هفت سالگی گذاشته بود و از دنیا رفته بود و پدر بزرگش آقا میر عطا ...آن دوران مردان و زنان ی با اخلاق و رفتاری صمیمی و خوش در کنار هم ... دایی پدر بزرگ (میرزا یحیی وپدرشان میرزامحمد /اشراقی / ) /و آقا میر عطا  و فرزندانش (آقا سید علی و آقا سید هدایت از سال 1300شمسی نوه هایشان نام خانوادگی بخشایش /  عطایی/ عمادی را انتخاب کردند   ) همچنین آخوند ملا عبد الصمد و برادرش ملا عبد الرحیم  مردمانی پاک نهاد و با اخلاق بودند که صحبت  شان را می شنیدم   ... و من سال های قبل از دبستان را دور از پدر و مادر که فردوس بودند (بها ر و تابستان را )در کنار پدر بزرگ و مادر بزرگ بودم از زمان کودکی مادر بزرگ می گفت که در همین خانه که دارای مهندسی زیبا (حوض خانه / بادگیر / ایوان و صوفه ی نسر و پتو / ... )داشت روزگار می گذراندندهمراه با خو اهر و برادرانش بی بی کلثوم/فرزندانش یزدان پناه /داوری  /آقا سید نعمت الله فرزندانش بخشایش// آقا سید کاظم فرزندانش عطایی / آقا سید مهدی دختران ش سلطان  عزت و ... /فخر النسا ... ولی افسوس که پدرشان آقا سید علی در جوانی از دنیا رفت و آنها را با مادر شان بی بی ساره تنها گذاشت   اکنون از قسمت صوفه ی پتو (آفتاب ) به دلیل گسترش خیابان پشتی دیگر اثری نیست که من گاهی در همان ایام کودکی در همان صوفه ی آفتاب که می ایستادم سمت راست راه پله ای با دو سه پلکان بود که پایین می رفت و آنجا اطاق حدود سه در چها ر بود که وسط آن محل جریان آب بود که اندکی مسیر قنات جزین را تغییر داده بودند و آب زلال با ماهی ها ی درون آب خود نمایی می کردند بر بالای همین اطاق با ارتفاع حدود دوازده متر بادگیر قرار داشت و محل خنک برای تابستان ها بود ... درست در مقابل همین تصویر ساباد و کوچه ی روبرو ساختمان و عمارتی قرار داشت که در نوشته های گذشته از آن یاد شد  که خواهر بزرگ بی بی خدیجه (مادر بزرگ ) زندگی با همسر شان را در همان عمارت آغاز کردند و این ازدواج بی بی کلثوم (خواهر بزرگ )بر می گشت به آشنایی های سال ها قبل ... در باره ی آن سخن گفته ام ... از آقا جان میرزا بیک (فرزند امیر مرتضی قلی بیک) که اهل فردوس یا همان تون قدیم بودند ولی مادر  همین آقا جان میرزابیک که فرزند بازرگان گزین یعنی حاج سید محمود (در سال های 1200 هجری شمسی)بود(همسر امیر مرتضی قلی بیک )    و با همین آشنایی به گزین آمده بودند برای خواستگاری بی بی کلثوم که در حقیقت از طرف مادرش (بی بی ساره )نبیره ی همان تاجر بزرگ بود (بی بی ساره فرزند آقا سید عبدالله وآقا سید عبدالله فرزند بازرگان گزین حاج سیدمهدی    بود )     دو تن از فر زندان آقا جان میرزا بیک  به گزین آمدند و ساکن شدند و ازدواج کردند (آقا ذبیح الله بیگ ) که با بی بی کلثوم ازدواج کرد و آن دیگری (آقا کریم بیک )که ایشان هم در گزین ازدواج کرد ... 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۷ ، ۱۷:۱۴
سیدمحمود بخشایش