تون و جزین سرزمین نیاکان

خاطرات نیاکان
تون و جزین سرزمین نیاکان

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ...

بایگانی

آخرین نظرات

آخرین مطالب

صبح آفتاب که روی درخت انجیر را روشن می کرد مادر بزرگ جیب من را کیشته و انجیر می کرد و من پایم راداخل دالان می گذاشتم و بعد از درب چوبی دو (  لت   ) به فضای چهار گوش جلو درب چوبی وارد می شدم سمت چپ یک درب چوبی بود که به ساباد راه داشت و رو برو ی من باز هم درب چوبی بود که به (بهار بند )یا همان فضای باز نگهداری (چاروا ) یا (مال ) ها راه داشت آن روز قصد رفتن به (کشمان )زمین های زراعتی پایین دست را داشتیم از زیر ساباد به سر کوچه رفتیم و  در سر کوچه  سمت چپ به طرف پایین مسیر آب قنات را دنبال کردیم ما هی های درشت داخل آب بسیار نمود ار داشتنددر همراهی آب قنات به جایی رسیدیم که سمت راست   ما دو حمام بود (زنانه و مردانه )یادگار آقا سید هدایت در حدود سال های (1295 هجری شمسی) از آنجا به بعد زمین های پر از محصول به چشم می آمد چیزی که بیشتر از همه چشم ما را می گرفت خربزه های زرد رنگ بود  که عطر و بوی آن بسیار دلپذیر همه جا پیچیده بود   گاورس   گندم  ارزن و...بیشتر کشتزار  را در بر داشت به شکل معمول باید از دروازه ی ( ته  ) در محله ی بیرجندی ها وارد کشتزار ها می شدیم که راه اصلی بود کمی که در کنار نهر قنات جلو می رفتیم دو طرف نهر پر از (پودینه )های خوش بو و زیبا بود جلو تر که می رفتیم به فضا و میدان گاهی صاف  در دامنه ی کوه ( توشلگی ) می رسیدیم که به آن خرمنا می گفتند و در جای جای آن (مرداد ماه و شهریور ماه )خرمن  خرمن  گندم ها را دایره وار می گذاشتند جای جای اطراف انباشته های بر روی هم بوته ها ( جالگ ) که پرنگانی از گنجشک کمی بزرگتر بودند به چشم می آمدند  خرمن ها را باید با    ( بردو )  نرم کنند و کاه ها از گندم جدا شود همین راه کنار خرمنا را به طرف پایین که می رفتیم  جهت چپ جاده ادامه ی کوه  (نوشلگی )بود و سمت راست زمین هایی که انواع محصولات (تابستان ی ) کشت داشت کمی پایین تر دو آسیا ی آب ی بود با فاصله ی از هم  که به تماشای آن می رفتیم ارتفاع  جایی که آب وارد حوضچه می شد تا پایین حدود هفت متر بود و از بالا تا پایین فشار آب آن قدر زیاد بود که در پایین یک محور چوبی سنگ بسیار بزرگ دایره شکل را بر روی سنگ زیرین حرکت می داد و می چرخاند و به  این روش گندم ها در سایش دو سنگ آرد می شدند از همین جوان های با شهامت پیدا می شدند که خود شان را داخل این محفظه ی چاه گونه بیا ندازندو تا پایین بروند و بالا بیایند از پایین تا بالا (پا گیر   ) هایی از آجر در دو طرف این استوانه عمیق جا سازی شده بود که باید با مهارت پا را در عمق به یکی از این (پا گیر  ) های استوانه زد تا برگشت امکان داشته باشد ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۹ ، ۲۲:۰۵
سیدمحمود بخشایش

همان روز ها یی که در سال (یک هزار و سیصد و چهل و یک هجری شمسی ) را ه دبستان نجفی را  پیش رو داشتم در محدوده ی شمال محله ی سادات و محله ی میدان دو ساباد بزرگ وجود داشت که هر دو در سویی راه رفت و بر گشت منزل به دبستان بود  یکی با عمارت ی بزرگ بر روی آن و اشراف بر یک باغ بزرگ به حاجی آقای شاه تعلق داشت و آن دیگری با فاصله ی یک کوچه به همان شکل و نقشه به پسر حاجی آقای شاه (آقای بشیر )تعلق داشت ...از همان انتهای    کوچه دراز که نانوایی آقای علی پرست در سمت  چپ  بود و مقابل من هم اداره ی فرهنگ قرار داشت اگر به طرف راست می رفتم  مسیر خانه بود و این مسیر را چند سال قبل در حالی که پدر من را جلو خودش سوار بر دو چرخه داشت رفته بودم ...بدون شک (امیر مرتضی قلی بیک) حاکم و والی وقت بلده ی تون  در سال های (1274هجری قمری )مطابق با (1232 هجری شمسی )در همین محدوده ی از شهر قدیم تون سکونت داشته است (آقا جان میرزا بیک )فرزند همین حاکم سال های دور شهر تون   با همین حاجی آقا ی شاه به قول ما (هم زلف  یا هم ریش ) بوده است به قولی آقای بشیر با (آقا ذبیح الله بیگ) نوه ی (امیر مرتضی قلی بیک) پسر خاله بوده اند ما جرای (آقا جان میرزا بیک)پدر (آقا ذبیح الله بیک )هم شنیدنی است  که تفکرات و اندیشه هایی داشته است و وقتی (حاجی آقای شاه ) وخانواده اش  به خاطر همان عقاید مجبور به ترک شهر می شود (آقا جان میرزا بیک ) به قول (میرزا محمد علی منشی ) در منزل (آقا زین العابدین ) بست می نشیند به دلیل اندیشه ها و عقایدش ... درباره ی آقا جان میرزا بیک و فرزندانش و عقایدش و ارتباط دیرینه اشان با ( جزین) در گذشته  نوشته ام  ...داشتم از راه دبستان نجفی  به طرف خانه می گفتم که سخن به این جا کشید ... از همین سمت راست و روی به مرکز بازار شهر تون وبعد از اداره ی فرهنگ که می گذشتم حدود سیصد   چهار صد متر همان سمت اداره   یک کوچه ی کمان ی شکل و گسترده بود که انتها یش ساباد حاجی آقای شاه بود...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۹ ، ۱۱:۲۵
سیدمحمود بخشایش

 حدود سه ماه مانده بود تا پا به دنیا بگذارد که پدر  بزرگ دریک سفر  ناخواسته    تحصیل خود را در مشهد گذاشت و هفت شبانه روز از مشهد الرضا تا جزین را (سال یکهزار دویست  و نود وهشت هجری شمسی)طی کرد و خود را به جزین رساند پدربزرگ از سال یک هزار ودویست نود هجری شمسی در مدرسه ی فاضل خان در مشهدالرضا به صورت متناوب تحصیل می کرد وبه کارهای اجتماعی مشغول بود که در بخش های گذشته اشاره شد ...اتفاقی ناخواسته و شاید  لگد اسب !!  موجب آن شد که پدر بزرگ (در این سفر بی برگشت به وطن ) با خونریزی شدید   عمر به ذنیا نداشته باشد  و پدرمان چند ماه پس از این حادثه برای  پدر بزرگ چشم به دنیا باز کند ... پدر م را که یادگار پدر بزرگ بود به نام ایشان (سید نعمت الله  ) نام گذاردند ... پدرقبل از خودش  یک خواهر و یک برادر داشت که عمر به دنیا نداشتند عمه نصرت و عمو محمود هر دو از دنیا رفتند و پدر بعد ها هم  سالها در جزین کمک کار کشاورزی و دامداری بود بیل به دست و توبره به دوش راه زمین های کشاورزی از دروازه ی پایین به طرف خرمنا را می رفت و روز هایی هم با پای پیاده راه چاه قند کمال را در پیش می گرفت برای آبیاری باغ ها همه پدر را در جزین با اسم (نعمت آقا) می شناختند    ... سر انجام در سال (1328 هجری شمسی )در شهربانی فردوس استخدام شدو همان ابتدا در کوچه ی مقابل درب ورودی مسجد جامع به خیابان  در سراچه ی کوچکی از آقای دیبا نژاد ساکن شد که راه زیادی تا شهربانی نداشت کمی بالا تر از درب مسجد جامع در کنار خیابان آسفالته ساختمان با درب آجری و ایوانی بزرگ که بعد ها اداره ی پست شد محل شهربانی بود پدر به گفته ی خود آقای دیبانژاد روز هایی که به اداره ی شهربانی نمی رفت از همان سراچه ی کوچک خارج نمی شد مگر ظهر یا غروب برای نماز جماعت  مسجد جامع ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۹ ، ۲۰:۴۴
سیدمحمود بخشایش

از حیاط که وارد دالان خانه می شدم برای رفتن به کوچه بایدبه سمت راست میرفتم و دالان بلند هوا  را تا در بزرگ آهنی طی می کردم رو برو  یم اطاق مهمان خانه بود   بزرگ  بلند هوا و یک کلاه فرنگی بر بالای آن که نور اطاق را فراهم می کرد ... سمت چپ همین در مهمان خانه درب بزرگ آهنی بودکه به کوچه باز می شد از درب آهنی بزرگ که خارج می شدم بالای سرم یک سقف نیم دایره با ایوانی بلند و یک چهار گوشه ی چهار متر در چهار متر به کوچه وارد می شدم وقتی درب بزرگ آهنی را باز می کردم در مقابلم درختان آقا قیا را میدیدم که در کنار دیواری بلند و جوی آب سر به آسمان داشتند آن طرف همین دیوار یک باغ بزرگ بود که درختان کاج آن با وجود دیوار بلند خودشان را نشان رهگذران کوچه می دادند داخل کوچه  سمت چپ  راست  ومستقیم انتهای ش مسجد کوشک بود و بعد هم مسیر دبستان همت که سال های اول و دوم دبستان را پیاده می رفتم ... اما سمت راست کوچه یک طرف جوی آب بود که آب نخشور  هر از گاهی در کنار ذیوار بلند برای همین باغ پشت دیوار  در آن جاری بود سمت راست همین کوچه بعد از دیوار خانه ی ما دیوار بلند خانه ای بود که  باد گیر و کلاه فرنگی آن آ ز همین کوچه دیده می شد یادم هست  مدت ها آقای ابریشمی  و بعد ها هم دایی خودم  ساکن همین خانه ی زیبا بودند ... داخل آن وسط حیاط حوض بزرگ وزیبا یی داشت و درخت انگور بزرگی بر دیوار بالا رفته بود گلخانه ریبایی رو به آفتاب داشت که گلهای زیبای شمعدانی همیشه داخل ش خود نمایی می کردند قبل از همین گلخانه ی رو به آفتاب هم درست در کنار دالان ورودی حیاط یک اطاق هشتی مانند بزرگ وجود داشت که وسط اطاق یک دریاچه ی کوچک پر از آب بود که هنگام ورود به این هشتی سمت چپ و سمت راست دو سکوی سه در دو متر وجود داشت و ورودی درب هم آن طرف دریاچه درست مقابل درب ورودی یک سکوی با ارتفاع نیم متر بود و بادگیر بلند بر بالای همین سکو چسپیده به دیوار کوچه بود ... هر چه از این خانه ی زیبا بگویم  کم گفته ام ...  همین کوچه را که  می رفتم اولین کوچه سمت راست کوچه ی بن بست ی بود که این خانه ای را که درباره اش گفتم ورودی یش داخل همین کوچه بود و بعد دیگر کوچه ای در راستای ای گذر گاه نبود تا به ساباد آقای بشیر می رسیدم  سمت چپ این گذر گاه تا به ساباد برسم همان باغ و دیوار خانه های مسکونی آن بود اما در سمت راست خانه ی محمد کلوخ و بعد خانه ی مادر ملا همزه و بعد هم سرا چه ای در کنار دیوار ساباد  از آقای خسروی بود ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۹ ، ۲۳:۵۶
سیدمحمود بخشایش

همان اول کوچه و حاشیه ی خیابان آسفالته از کنار شیرینی فروشی به سمت راست داخل کوچه دراز که می رفتم سه چهار منزل با ایوان های نیم دایره بود یکی از آنها خانه ی معلم چهارم دبستان نجفی بود ... خدای ش رحمت کناد بر خلاف معلم کلاس پنجم (آقای قربانی)که همیشه چهره یی شفاف و شاد داشت کوچکترین نشانه ای از لبخند بر لب های معلم کلاس چهارم ندیده بودم...بعد از این چهار منزل همین سمت راست کوچه دراز که از آنها قبل سخن گفته شد و همه ی شان پشت به میدان ورزش دبستان نجفی داده بودند چند مغازه و یا بهتر بگویم چند اطاقک سه در چهار وجود داشت که از آنها هم باید می گذشتم و به انتهای کوچه دراز می رسیدم انتهای کوچه دراز و سمت چپ نانوایی سنگک بود که بعد از آن هم به طرف بالا و چها ر سو می رفت انتهای کوچه دراز درست روبرو یم اداره ی (فرهنگ ) یا همان آموزش و پرورش بود که در باره ی آن صحبت کردم سمت راست به طرف مغازه های بازار می رفت و هنوز هم چند مغازه ای پشت به میدان ورزش دبستان داده بودند که چند تای آن همان استاد کار هایی بودند که درباره ی شان گفتم...ابزار هایی مثل میخ طویله  بیل  کلنگ و مانند آن درست می کردند ... کم کم هر چه جلو تر می رفتم به میدان بازار که دو کاروان سرا هم در همان میدان بازار بود و مغازه های بازار  می رسیدم ...حدود دویست سیصد متر مانده به میدان بازار سمت چپ کوچه ای بزرگ و پهن بود که اگر داخل آن می شدم باید از یک ساباد بزرگ و طولانی گذر می کردم که وسط های آن حتی در روز روشن هم روشنایی نداشت بر روی این ساباد بزرگ و طو لانی یک عمارت باشکوه و باغ سرایی بزرگ بود که باغ بزرگ در جلو این عمارت واقع شده بودبا درخت های سرو بلنددر جلو عمارت  که از فاصله ی دور دیده می شد  به (حاجی آقای شاه ) تعلق داشت این عبارتی که داخل پرانتز گفته شد همه ی قدیمی های شهرمان آن را میدانند و پسر این آقا که آقای بشیر معروف بود  آن طرف تر به همین سبک و شکل ساباد و عمارتی ساخته بود که البته کمی از هم متمایز بود واین دو که نام بردم از نسل همان (امیر مرتضی قلی بیک )والی یک قرن قبل خودشان بودند ... ودر باره ی امیر مرتضی قلی بیک در جایی دیگر سخن  گفته شد ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۹ ، ۲۳:۳۰
سیدمحمود بخشایش

هنوز ده سال م نشده بود ... هر وقت  بازی گوشی های کودکی ام  در حیاط خانه ی فردوس کنار می گذاشتم و توی ایوان روبروی دریاچه ی  وسط  حیاط که ماهی های قرمز و سفید در آن هم دیگر را دنبال می کردند  / آرام می گرفتم و به صحبت های مادر و خاله بی بی عزت گوش می کردم صحبت های شان در گوش و  یادم  آرام آرام می نشست ... روز های شاد داشتند سال های  یک هزار و سیصد و چهل و یک شمسی ... وقتی از با با حاجی   (پدربزرگ شان ) می گفتند مثل این بود که در یک دنیای دیگری بودند ... قبلا گفتم ... دو حمام  قدیم جزین  یادگار همین  با با حاجی بود در سال های (یک هزار و دویست شصت هجری شمسی ) ... سواد و علم (آقا سید هدایت )یا همان با با حاجی به آن اندازه بود که آن سال اواخر    حکومت احمد شاه قا جار تصمیم گرفت که عازم سفر حج شود ...در نوشته های گذشته گفتم عربی را بسیار خوب می دانست و شکر خدا  که فرزندانش را به سر انجام رساند ... خانه ی اول خودش را که وصف آن را کردم در زیر سابادبه پسر بزرگش (آقا سید ابراهیم)وعروس ش (بی بی خدیجه)دختر برادر مر حوم ش واگذار کرد و خودش منزل بزرگتر و زیبایی همراه با (بی بی ساره ) همسر مرحوم برادرش  زندگی دیگری آغاز کرد ...مادر دو فرزندش (آقا سید ابراهیم و بی بی سلطان ) از دنیا رفته بود ... بی بی سلطان هم در همان روبرو ی ساباد در یک منزل زیبا که در نوشته ها ی دیگرم  از آن یاد کردم  زندگی تازه ای با همسرش (فرزند آقاذبیح الله بیک) شروع کرده بود ... آن سال ها اوضاع ایران ملوک الطوایفی اداره می شد ... ایران از همان سال اول حکومت احمد شاه بی نظم و تر تیب بود هنوز نشانه های (حسنی ها )که از اطراف فارس به هر جایی  برای غارت  سر می  زدند  دیده می شد ... هر گوشه ی مملکت کسی برای خودش حا کم بود ... اما شبه قاره که همان پاکستان و هندوستان باشد با یک نظم خاص ان گلیسی ها حاکم بودند و سفر حج هم از همان راه بود هزینه های سفر هم  به شکل  پا یا پای  بود شاید یک سال    طول می کشید که خودشان را از طریق زاهدان و از آنجا به   پاکستان و بندر کراچی  برسانند و آن جا سوار بر کشتی شوند و به طرف در یای عمان بروند ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۹ ، ۱۲:۳۵
سیدمحمود بخشایش

... همه ی روزگار  زندگی ش از پهلوانی ها و قدرت و توان بدنی اش داستان ها دارد راه های طولانی را که پیموده است در همه ی آبادی های  اطراف جزین ... شاید کوچک ترین راه رفته اش همین راه جزین   چاه قند کمال   تا مسیر سر تخت و  لیروم است ... حتی خدمت سربازی پهلوان هم داستان ها دارد ... فرزندانش  عباس /  محمد قلی  /  حاج  محمد رضا  / می توانند محلی برای بیان همین حماسه ها باشند ...جثه و قامت پهلوان  به گونه ای بود که در خدمت سر بازی هم   هم دوره  هایش  را به  چالش می کشید   حتی قوی ترین هم دوره ی سر بازی پهلوان هم نمی توانست ادعای کشتی گرفتن  با او  را  داشته باشد ... و پهلوان  در همین پیشنهاد های حتی قوی ترین هم دوره های خودش در خدمت سر بازی پیشنهاد کرد که بیست نفر از قوی ترین ها را انتخاب کنید   و نمی خواهد که کشتی بگیریم  ... پهلوان یک  تکه طناب (ریسمان ) بلند را تهیه کرد و همان بیست نفر  را  گفت یک طرف  طناب  را بگیرند و خودش هم طرف  دیگر  طناب  را گرفت و شروع به کشیدن  هم زمان کردند که  همه ی بیست نفر جوان قدرت مند   با کشیدن طرف  دیگر طناب به وسیله ی  پهلوان  روی  هم ریختند   و این گونه پهلوان قدرت خودش را به رخ  کشید ...منتظر داستان های  حماسی   دیگر  در زندگی        پهلوان  باشیم 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۹ ، ۰۹:۰۶
سیدمحمود بخشایش

فرزند میر جناح بود ...  آقا میر عطا  را  می گویم  و هر چه به قدیم تر بر می گشتیم همه ی سادات جزین از یک طایفه بودند و بدون دلیل نبود که ما هم در همبن دوران نه چندان دور یعنی دهه چهل  به خالو   عمو  از همه ی سادات  در جزین یاد می کردیم ... گفتم   در همان سال های (یک هزار و دویست  هجری شمسی ) آقا میر عطا و هم دوره هایش مثل (میرزا محمد دو قرن بعد اشراقی     ) (علی پهلوان بعد قویدل        ) (آخوند مجتهد ملا عبد الصمد دوقرن بعد کیانی    ) (حاج میرزا عبد الرحیم ) (میرزا حسن ) (بازرگان جزین آقا سید مهدی) همه  و همه    در محیط آرام و پر برکت جزین زندگی با نشاط وخوبی داشتند ...و این  نام گذاری   ی ها با نام کوچک  به این شکل و روش ادامه داشت  و برای همه ی این نام  های بالا نام خانوادگی  انتخاب شد (البته  برای نوه های شان  از سال (یک هزار و سیصد شمسی به بعد )    تا سال  (1300 هجری شمسی ) و از آن سال به بعد نوه ها و نبیره های این اجتماع نام خانوادگی اختیار کردند ... البته همان زمان هم ماجرا های این روستای آباد کم نبودحصار و دیوار بلند دور آبادی و دروازه های آن در اوبلوک و دو دروازه ی مشهور دیگر یکی در محله ی بیرجندی ها که به کشمون  و زمین های زراعتی می رفت و دیگری در محل کنونی ورودی به بخش قدیم آبادی که تا همین اواخر برج آن  وجود داشت  و داستان حسنی ها که از ایلات فارس خودشان را به اطراف آبادی ما می رساندند ولی (پلاخمان آتشی اهالی جزین و یکی دو تفنگ سر پر که آنها را فراری میداد ... شهرت و نام آوری جزین در رفت و آمد کالا های (آقا سید محمود  بازرگان در همان  1200 ه ش ))در بشرویه  طبس   تون  و جناباد بی نظیر بود ولی از این تاجر فقط یک پسر نام آور ماند به نام (آقا سید عبدالله)و خواهرش (فرزند آقا سید محمود)   که زن والی تون(امیر مرتضی قلی بیگ شد) که در نوشته های گذشته درباره اش سخن گفته شد ...  و بعد ها فرزند همان والی تون (آقا جان میرزا بیک)   دو فرزندش را برای ازدواج به جزین فرستاد که در باره اس سخن گفتم و به دوره ی (فتنه ی باب و صدارت با تدبیر امیر کبیر بر می گردد ) (ازآقا سید عبدالله هم چها   ر دختر ماند که درباره اش سخن گفته شد )   اما میرزا محمد که از دوستان با اعتقاد و با ایمان (آقا میر عطا ) بود میرزا محمد شوهر خواهر همین آخوند عبد الصمد بود و فرزندان میرزا محمد (میرزا یحیی و خواهرش معصومه  )بودند ... اما علی پهلوان که از او حماسه ها و دلاوری ها به یاد داریم و به امید خدا به کمک دوستان و به ویژه فرزندان برومندش(با نام خا نوادگی قوی دل ) حق مطلب را در باره اش بجای خواهیم آورد ... در باره ی آخوند هم گفتم که یک فرزند پسر با نام خانوادگی (کیانی )باقی ماند ... از (حا ج میرزا عبد الرحیم ) هم سه دختر باقی ماند که (آقا سید عبد الوهاب ) و (آقا سید رضا )داماد های ایشان بودند ...( میرزا حسن ) هم فرزندانش با نام های خانوادگی متفاوت یکی دو نسل بعد به عصر ما آمدند که از سه فرزند این میرزا حسن هم دوره ی (آقا میر عطا ) در سالهای (یک هزار و دویست پنجاه شمسی )(سید محمد /سید مهدی / سید عطا /)بودند که آقا سید مهدی و فرزندانش را با نام خانوادگی حبیبی می شناسیم ... (آقا میر عطا ) دو فرزند برومند داشت و دختران ی که درباره اش سخن گفته شد چاه قند کمال محل تلاش بیشتر آقا سید علی بود و چاه قند شیخ محل تلاش فرزند دیگر آقا میر عطا یعنی (آقا سید هدایت  )بود یادم هست همین چاه قند کمال  از بالای قنات که به استخر می رسیدیم آب در سمت چپ در یک راسته ی کوچه باغ آرام  آرام  پیش  می رفت و چند متری که از محل (جا لو ) یعنی محل خروج آب از استخر به کوچه باغ می رفتیم اولین کوچه ی دست راست همان باغ بزرگ و آباد ی بود که میر زا یحیی فرزند میرزا محمد در آن ساکن بود ... 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۴۷
سیدمحمود بخشایش

سال های همراهی من و مادر بزرگ (بی بی خدیجه ) سال های با ارزشی بود از ان جهت که می توانستم در ذهن   خودم نقش  کنم آنچه را مادر بزرگ آرام  آرام  و ترنم گونه بر زبان می راند و من در عین کودکی به خاطر می سپردم ... همان سال هایی که مادرم بی بی عشرت  فرزند کوچکش (حمید )  را در آغوش داشت و من را به مادرش (بی بی خدیجه )که مادر بزرگم بود سپرده بود ...سال های (1341شمسی )... در کوچه باغ چاه قند شیخ سوار بر الاغ بندری به جزین  می رفتیم و من در جلو سوار بودم و مادر بزرگ که بی تابی من را می دید کوشش می کرد از هر دری سخن بگوید و من کلمات او را در ذهن جای دهم ... از اسب سواری خودش می گفت اسب قهوه ای رنگ پیشانی سفید که مادر بزرگ با چه غروری و نشاط ی که از آن اسب سخن می گفت    ... از همان سالهای دور ... برادرش (آقا سید نعمت الله حیات داشت سالهای پر التهاب 1295 هجری شمسی که درباره اش سخن گفته شد    )   ... برادر بزرگش (آقا سید نعمت الله )اسب راهواری داشت ... وقتی از او و اسبش سخن می گفت یک نوع شادی در ذهنش آشکار می شد ... واین شادی و نشاط در میان آن همه حوادث تلخ آن سال هایی که بر سرنوشت بی فرجام برادرش گذشته بود  نادر و کمیاب بود وبه سالهای (قبل از جنگ جهانی اول بر می گشت )  ...م ی گفت یکبار تنها و در مدت کوتاهی راه جزین و چاه قند شیخ را سوار بر آن اسب برادرش تنها و یکه سوار   رفته بود    ... آن روز دم عصر که از چاه قند داشتیم به جزین می رفتیم   بیشتر کوچه باغ را طی کرده بودیم و از باغ آقای شرفی که گذشتیم چشمم به یک درخت کهنسال توت افتاد که شاید یک متر قطر آن بود پرنده ی زیبایی را دیدم که خودش را چسبانده بود به بالا تنه ی درخت...   مادر بزرگ که خواسم را متوجه دید (چاروا ) را نگاه داشت به این پرند ه زیبا ما شانه به سر می گفتیم با پر های خاکستری رنگ و اندازه ی همان قمری خودمان ... البته نقطه ها و خال های سیاه زیبایی بر روی امتداد بال هایش و یک کاکل زیبا بر روی سرش که آن را به شکل یک شانه باز وبسته می کرد و ما به همین دلیل به او( شانه به سر) می گفتیم ... شانه به سر در بالا تنه ی همین درخت  توت در سوراخ عمیق آن لانه داشت ... هد هد نام کتاب ی این پرنده است در چاه قند چه همان سالها و چه بعد ها که بزرگتر شدیم در گشت و گذار های کوچه باغ و اطراف آن پرنده های متفاوت بسیاری را تماشا می کردیم ...(کفتر بناز ) یا همان فاخته ... (جالگ ) یا همان چکاوک ... (سیسیلینگ ) یا همان دم جنبانک ...( کلیژدک ) یا همان زاغی ...(کلاغ سبز ) یا همان سبز قبا ... سنگ اشکنک کفتر چاهی   ... که البته هر کدام از این پرندگان در مکانی خاص بودند مثلا جالگ یا چکاوک در بوته زار های اطراف چاه قند بود  و یا سیسیلیگ بیشتر در کنا ر آب استخر بود و... از درخت بزرگ توت که  گذشتیم کم کم باغ ها را پشت سر می گذاشتیم و حا لا در (دم   دهانه ) بودیم  دم دهانه همان جایی بود که باغ ها تمام می شد و زمین های کشاورزی قطعه  قطعه و کوچک شروع می شد ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۹ ، ۱۲:۱۵
سیدمحمود بخشایش

وقتی سوار بر (چاروا ) یا همان وسیله راه مان می خواستیم از آن درخت تناور توت گذر کنیم در سمت راست آن درخت در کوچه باغ یک فضای مربع شکل از باغ جدا کرده بودند که مجموعه ی (چرخشت ) که البته ما آن را در لهجه ی محلی (چرق ) یا چرغ با ضمه ی اول و دوم تلفظ می کردیم قرار داشت ابتدا یک حوضچه بود حدود یک و نیم در دو متر که در انتهای آن جوی یا   راه آبی باریک    قرار داده بودند که به صورت زاویه دار با فاصله ی حدود چها ر متر به محل قرار دادن یک دیگ بزرگ هدایت میشد و آن دیگ بزرگ به قطر حدود سه متر بود و در زیر این دیگ بزرگ آتش بزرگی فراهم می کردند... در حوضچه  خوشه های انگور را قرار می دادند و با پای لگد می کردند تا آب آن به دیگ روی آتش هدایت شود و در دیگ به جوش آید و به این روش  شیره ی انگور تهیه می شد ... در کوچه باغ سواره من و مادر بزرگ همراه با آب که در جوی  روان بود  به طرف پایین در حرکت بودیم درخت ها همه ی کوچه باغ را  سایه داشتند و کوچه باغ از صدای کنجشک ها که از این درخت به آن درخت همدیگر را دنبال می کردند پر شده بود همراه با صدای آب می رفتیم و به جایی می رسیدیم که خواهر بزرگ مادر بزرگ زندگی می کردبی بی کلثوم  خواهر بزرگتر بود (همسرشان آقا ذبیح الله بیگ) فرزند  (آقا جان میرزا بیگ) واین آقا جان میرزا بیگ اهل فردوس بود و پدرشان (امیر مرتضی قلی بیگ )زمانهای دور حاکم ولایت تون بود        تخت گاهی بود و (تراز ) آبی که صدای آب آواز گنجشک ها را همراهی می کرد  کمی پایین تر سمت راست درخت چنار بلندوسر به آسمان کشیده   محلی شده بود برای آشیان سازی پرندگان بلند پرواز ... و ما کو چه باغ را هچنان می رفتیم و یکا یک باغ ها را پشت سر می گذاشتیم بعد از آن باغ ملا یحیی بود و کمی پایین تر سمت  چپ (عمو آقا سید محمد )که در باره ی ایشان سخن گفته شد ... باغ آقا سید محمود رفیعی چسبیده بود به باغ (عمو آقا سید محمد)... سر یک پیچ سمت راست کوچه باغ با ریکی  به طرف تپه ها میرفت و همانجا باغ (خالو /خورشاهی بود )... این عمو  و خالو گفتن بی دلیل نبود و ما در یک نسل گذشته با هم نسبت خو  یشاوندی داشتیم از اینجا باید به جهت راست می رفتیم که روبرو در کنار یک کوچه ی باریک باغ (ملا رحمان ) بود تمام این راه از درخت های توت بزرگ سایه سار بود و ما همراه آب در کوچه باغ و سوار بر (چاروا ) با آب همراهی می کردیم ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۹ ، ۱۳:۱۶
سیدمحمود بخشایش