تون و جزین سرزمین نیاکان

خاطرات نیاکان
تون و جزین سرزمین نیاکان

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ...

بایگانی

آخرین نظرات

آخرین مطالب

در باورم نمی گنجید ...مانند یک پرنده ی کوچک بودم در آشیانه ای که هنوز سایه ای بالای سر دارد وتازه وارد دنیایی شده است که می تواند چند قدم این طرف و آن طرف آشیانه اش را ببیند تازه داشتم پرواز را تجربه می کردم و آهسته آهسته اطراف خودم را زیبا و شاد می دیدم پرنده ای کوچک که دارد در سایه ی مادر پرواز های بزرگ را  تجربه و امتحان می کند و همه ی دنیای کوچک اطراف ش او را سر گرم می کرد ...ده سال از خدا بیشتر عمر نگرفته بودم در همین یک سال گذشته داشت کم کم آب می شد (مادر را می گویم )  و گاهی که اکنون یادم می آید نگاه خیره اش گاهی اوقات از نگرانی سر شار بود و من که بیشتر دور و بر والده می چرخیدم آن نگاه را بیشتر به یاد دارم ...سال پنجم دبستان بودم درس هایم خوب بود تازه از کلاس چهارم که آقای نجاتی در دبستان نجفی درس می داد به کلاس پنجم رفته بودم ...آقای قربانی همیشه لبخند بر لب داشت و من و یکی دو نفر دیگر همیشه در کلاس حاضر جواب بودیم و شاگردان خوب کلاس آقای قربانی ...یکی از هم کلاسی هایم آقای طالب زاده بود که با هم در جواب گویی به آقای قربانی رقابت داشتیم مخصوصا جغرافیا ...یادم هست قله ی بلند آفریقا ...هنو ز آفریقا را کامل آقای قربانی بر زبان نیاورده بود که هر دو ی ما دو تا با هم گفتیم کلیمان جارو و این آقای طالب زاده را روزگار وسرنوشت کاری کرد که بعد از کلاس پنجم و بعد زلزله ی فردوس دیگر ندیدم آنها به مشهد رفته بودند   تا سال های بعد و حدود پنجاه سال بعدخبر های خوبی از این هم کلاسی سال های دور شنیدم    ...    هم آقای نیازمند مدیر دبستان و هم آقای والهی ناظم دبستان هر دو برخورد شان آمرانه نبود و ما در همان عمر ده سال در بر خورد با آنها خودمان را بزرگ احساس می کردیم  هر چند شیطنت های بچگانه امان در حیاط دبستان جای خودش را داشت درخت های سرو خمره ای که جای جای حیاط بزرگ دبستان را پر کرده بود ومیوه های گرد وکوچک مانند توپ آن شده بود وسیله ی بازی  بچه ها... حیاط آجر فرش شده  بزرگ و... که درباره اش سخن گفته شد   ...این آذر ماه (یک هزار و سیصد و چهل و شش) دبستان نجفی و آدم هایش برای من تسکین بودند دنیای کوچک ما شاد بود ... اوایل آذر بود که مادر از آشیانه ی ما پرواز کرد و آسمانی شد آنروز صبح دهم آذر خانه امان از آدم ها پر شده بود خواهر کوچک مادر که همسایه ی نزدیک مان بود (خاله بی بی عزت )بیشتر از همه بی تابی می کرد ومن گیج بودم ...دختر عمه مادر هم بود و من را که داخل حیاط روی قالی کنار دریاچه دراز کشیده بودم و آهسته آهسته  می گریستم دلداری می داد... ماه ها و سال های بعد آن روز روز های آوارگی ما بود چه آوارگی روح و روان و چه جا و مکان ...آن چند ماه کلاس پنجم را گذراندم به لطف دوستان خوب هم کلاس و معلم خوش برخوردمان آقای قربانی ...و من هنوز شاگرد خوب کلاس آقای قربانی بودم در خرداد ماه (یک هزار و سیصد و چهل و هفت شمسی) اولین تابستان بدون مادر شروع شد ...پدر مامور بود وباید در فردوس مثل هر سال می ماند ومن امسال را به چاه قند کمال رفتم ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۰۱ ، ۱۷:۳۳
سیدمحمود بخشایش

هر چه به روز تاسوعا و عاشورا نزدیکتر می شدیم ما هم که پنج  شش سال مان بیشتر نبود احساس خاصی داشتیم ...آن همه جمعیت را  هنوز در جایی دیگر مثل آن ندیده بودم ...از آن بالا و ( چهار سو) دسته دسته می آمدند به طرف پایین در دو صف مرتب و من که گاهی بغل والده بودم و گاهی دستم در دست والده بود آن بالای سکو که میدان گاهی بزرگ بود و یک میدان گاهی و سکو ی مثل همین  هم آن طرف مقابل الان هم هست با جمعیت به تماشا می نشستیم با پرچم های شان در وسط دو ردیف به موازات از بالا وطرف چهار سو می آمدند  به طرف پایین حرکت می کردند و بعد از عبور از مقابل جمعیت که به نظاره ایستاده و نشسته بودند در راسته ی بازار به طرف مزار می رفتند   آن همه شور و غوغا ... وقتی والده قصد محله ی میدان را می کردداخل حیاط که آرامش و سکوت بود در آن هوای صبح تابستان نسیم خنک باد به ایوان بلند و نیم دایره و آجر نمای  صوفه می خورد و پایین می آمد و من که لب سکوی صوفه نشسته بودم وبه گلهای شمعدانی خیره شده بودم که در مقابل م دو     باغچه ی کوچک مربع شکل بودند و یک متر آن طرف تر حوض آب و ماهی های سرخ و سفید که دنبال هم می کردند هنوز خنکای صبح و ساعت های اولیه روز بود و ما اگر می خواستیم به دو سکوی بلند محله ی میدان برسیم حد اقل نیم ساعتی پیاده راه داشتیم... گاهی والده من را بغل می کرد ...آن طرف تر از پنجره ی اطاق نشیمن والده من را صدا می زد ... بلند شو بیا ... کاش این صدای مهربان برای مان می ماند ... کاش زلزله کاشانه ی ما را ویران نمی کرد !! کدام زلزله ؟   زلزله ی واقعی آشیانه ی ما آذر ماه یک هزار و سیصد و چهل و شش بود ! یک سال قبل از زلزله ی طبیعی که سال (یک هزار و سیصد چهل و هفت شمسی  )در شهریور ماه سال بعد بود   مادر که چند سالی بود سرطان  به جانش افتاده بود سر انجام در یک روز ابتدایی آذر ماه چهل و شش شمسی  تنهایمان گذاشت ...  هنوز راه دور خانه را تا راسته ی بازار که بالا تر آن محله ی میدان بود را یادم هست کوچه های پیچ در پیچ ... گاهی از پشت همین خانه ی خودمان به قول معروف راه را  (میان بر ) می کردیم و از محوطه ی (حاجی میر کلان ) می رفتیم کوچه ی معروف به میامره که خودش داستان دارد ... این طرف و آن طرف این کوچه میامره دو باغ بزرگ و مسطتیل شکل به موازات هم قرارداشت  با لای کوچه باغ حاجی آقای شاه که از سمت غرب به شرق تا نزدیکی های (سر گود خمیری )ادامه داشت ساختمان و عمارت دو طبقه در سمت غرب بود و باغ در امتداد شرق قرار داشت مساحت عمارت به گونه ای بود که طبقه   ی دوم بر بیشتر کوچه ی بالای ساباد قرار داشت   وپایین کوچه باغ پسر حاجی آقای شاه (اقای بشیر) که به موازات هم  بود و به محوطه ی حاجی میر کلان همسایه بود    ... البته در حاشیه ی این   کوچه  بلند ودراز  میا مره خانه هایی بود با ایوان های نیم دایره چسپیده به این دو باغ که در طرف کوچه قرار داشت ... آنچه یادم هست از پایین کوچه به این طرف غرب آقای مفیدی  قبادی  فاتحی  کلانی ...بود ...این کوچه را گاهی بعد ها که سال اول و دوم دبستان بودم از آن طرف  (گود خمیری )دبستان همت نزدیک تکیه ی عنبری یا همان (هی.ت موسی ابن جعفر) می آمدم و از محوطه ی (حاجی میر کلان ) راه خانه را پیدا می کردم ...    ا ز این کوچه میامره برای رفتن به محله ی میدان و عزای امام حسین  باید در انتها ی سه راهی  به راست می پیچیدیم که انتهای  راسته ی کوچه به بازار میر فت و چند متر آن طرف تر از همین سه راهی  وارد یک ساباد بزرگ می شدیم در وسط این ساباد همین سمت راست مان درب بزرگ چوبی باغ منزل حاجی آقای شاه بود هم زلف یا هم ریش (آقا جان میرزا بیک)که در باره اش گفتم  ... ساباد به گمانم صد متر امتداد داشت و در اوایل روز و هنگام تابش خورشید داخل آن تاریک به نظر می آمد و بر بالای این کوچه و ساباد طیقه ی دوم عمارت حاجی آقای شاه قرار داشت ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۰۱ ، ۱۲:۵۱
سیدمحمود بخشایش

(ساربان قافله ی عمر )کا روان حیات انسان ها را چه زیبا و خاطره آفرین دارد راه می برد وقتی از آن دور ها چشم را همراه با خاطرات به گردش در می آوریم ... وقتی از قدم به قدم لحظه های دور در طبیعت دشت و روستا و شهر خاطره هایمان سر بالایی ها و سرازیری ها و پستی ها و بلندی ها ی راه را گذر می دهیم ... می بینیم ... حس می کنیم و درک می کنیم که روزی روزگاری در این گردش روزگار برای همه ی ما بهاری بوده است ...تابستانی ... و خزان و زمستان ... حتی همان هایی را که گمانشا ن را نداشتیم... و این در طبیعت اراده ی پروردگار بزرگ مان هست  که انسان ها هم همانند طبیعت  باشند زندگی شان را می گویم   ... بار ها در کتاب مقدس خود برای مان یاد آور شده است ... زمان موعود را فقط خودش می داند و بس ...و این ما هستیم که در باور هایمان نمی گنجد ...شاید ...شاید الان که دارم این کلمه ها و جمله ها رابه آرامی از ذهن بیان می کنم لحظه ای دیگر نوبت من با  شد ...  هما ن وقت که در سایه سار درختان بلند توت بخارایی کوچه باغ های چاه قند (خوش )آرام و بی خیال به طرف درخت سپیدار و شاه توت می رفتیم ...زمانی که قرار گذاشته بودیم با پیشنهاد خودش در صحن خانه ی گزین در یک روز اوایل خرداد ماه پیاده راهی چاه قند شیخ شویم راستی که چه خاطره آفرین بود لحظه لحظه ی سر بالایی به طرف چاه قند... و به کوچه باغ که رسیدیم از همان دم دهانه نسیم خنک درختان و جوی آب بود و چهره های چون لبو سرخ شده ی ما بر اثر آفتاب که داشتیم یک فرسخ راه را در گرمای آفتاب می آمدیم تا اینجا که (دم دهانه ) است   ...  آن روز ها تصورچنین روز هایی را نداشتیم که دیدار مان به دنیایی دیگر باشد و یا همان هایی هم که هستیم دریغ از یک احوال پرسی ...  یا همان روز های دوری که با هزار آرزو و امید جاده خاکی را با ماشین صادق خان طی می کرد تا در فردوس آن سال های دور(آغازین دهه چهل ) به کلاس دبیرستان برود   ... آن  روزی که موتورسبز کوچک سوروکی ش خاله جان را از آن بالا های کوچه باغ چاه قند کمال تا نزدیکی برج (ک وک) گیر رساند تا آن جا خاله جان بی بی عزت سوار ماشین پیکان شود ... چه شب های آرامی که در مهتاب شب های چاه قند شیخ بالای استخر سر و صدای کودکانه ی مان بزرگ تر ها را خبر نکرد وچه خاطراتی که با خودمان در آن شب های ماه رمضان در آن آبادی کوچک چاه قند از خودمان به جای نگذاشتیم  ...آن سال های دور قبل از زلزله ی فردوس ...من که شش یا هفت سال بیشتر نداشتم و به پر و پای والده می پیچیدم و او ... والده بود که مثل همیشه با غیض و جدیت ی که داشت برا ی او (آآقا رضا) درد و دل می کرد آقا رضا پسر خواهر ش بود ...و اولین نوه آقا سید ابراهیم و بی بی خدیجه...اولین فرزند از این سه خواهر  و حالا داشت در دبیرستان تحصیل می کرد  ازگزین آمده بودند خودش باقر آقا  مهدی آقا و دبیرستان را در فردوس قبل از زلزله ی سال چهل و هفت در س می خواندند ... سر آخر هم برای همین سنگینی ها و سختی های روحی و روانی که برای خودش داشت (مادرم را می گویم ) خیلی زودتر از آنکه انتظارش می رفت بچه های کوچکش را بی سر پناه گذاشت و رفت پیش خدا مادر مان را می گویم     ...آقا رضا بین ما بچه ها بزرگتر مان بود ...بزرگتر بین نوه های آقا سید ابراهیم فرزند آقا سید هدایت ... و آن روزهای دور ... فردوس قبل از زلزله سال های یک هزار و سیصد و چهل و یک  شمسی ...از گزین برای تحصیل در دبیرستان به فردوس می آمدند ... و مادر که به او (بی بی ) می گفتیم بار ها و بار ها دیده بودم  آن سالهای دور قبل از زلزله وقتی در دنیای کودکانه ا م در  حیاط خانه ی فردوس مثل یک جوجه ی کوچک دور و بر والده می گشتم همین آقا رضا بود که مادر گرم سخن با او بود   ...همان سال هایی که آقا رضا سال های آخر تحصیل دبیرستان را در فردوس می گذراند و آقا رضا سال های سال بعد از ان خاطرات پیش ما ماند و برای ما صبورانه مثل یک برادر بزرگ و حتی یک  پدر  نقش آفرینی کرد  با او آرامش داشتیم   ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۰۰ ، ۲۲:۳۷
سیدمحمود بخشایش

آن روز ها هر وقت که از دبستان نجفی کلاس ظهر تما م می شد و من راهی خانه می شدم نزدیک ترین راه همین مسجد جامع بود از دبستان که خارج می شدم در جهت پایین و سمت چپ پیاده رو  به طرف مسجد جامع بود باید چند مغازه و یک کوچه ی بن بست در کنار اداره ی پست را رد می کردم تا به در ورودی مسجد جامع که به خیابان باز می شد می رسیدم هم می توانستم از همین در مسجد وارد شوم و آن طرف از در بازار بروم و   هم می توانستم پیاده رو را ادامه بدهم و به کوچه ی پشت ایوان بزرگ مسجد برسم و از آن جا چشمم به ایوان بزرگ ورودی کاروان سرا ی جوادی در انتهای همین کوچه بود که به اول  ایوان کاروان سرا در انتهای کوچه پشت ایوان مسجد می رسیدم داخل گودی و میدان گاه کاروانسرا شتر ها خوابیده مشغول خوردن بودند دور تا دور کاروانسرا سکوی بلند داشت که در چهار طرف پیاده رو حدود سه متر بود و اطاق ها ی رو به میدانگاهی به مسافران و کاروان یان داده می شد  همین ایوان ورودی کاروان سرا در کوچه ی پشت مسجد جامع را اگر حدود دویست قدم طی می کردم  سمت چپ ورودی کاروانسرا به بازار بود و اولین دکان سمت راست آقای محبی بود که .>>گندم و جو ومانند آن را فروشندگی می کرد   .. اما چون نزدیک اذان ظهر بود من مثل خیلی از آدم بزرگ ها که برای نماز ظهر وارد مسجد می شدند  از همین در خیابان وارد مسجد می شدم و آن طرف مسجد از در ب بازار خارج می شدم و   وارد بازار می شدم تا به میدان بازار برسم بیشتر از دویست متر راه بود تا به میدان بازار برسم  و دو طرف مغازه های مختلف و گوناگون صف کشیده بودنداز چراغ سازی گرفته که بند دل همین سمت راست ایوان ورودی به مسجد بود تا نمد مالی و پارچه فروشی وکفاشی وفروش گندم و جو و غیره ... من راهم تا خانه بسیار دور بود یک دانش آموز سال سوم دبستان در سال (یک هزار و سیصد و چهل و چهار شمسی ... ) وارد میدان بازار که می شدم یک درخت کاج تناور سایه اش راروی زمین انداخته بود همین سمت راست بازار این میدان پنج کوچه داشت که بزرگ آن یکی همین بود که من از درب مسجد آمدم و دیگری جهت بالا که به چهار سو می رفت و محله ی میدان  و  خیابان بزرگی بود و دو طرف آن مغازه های آبرو مندی داشت و درب چند منزل بزرگ هم به همین راسته باز می شد مثل خانه ی (حاجی میر کلان ) یک کوچه ی باریک هم  در آن سمت همین راسته ی بالا بود که داخل آن هم چند مغازه بود مثل آهن گری آقای اخگری ... آن کوچه هم با یکی دو پیچ به همان کوچه ی معروف (میامره ) راه داشت کوچه ی بعدی به طرف مزار می رفت که بزرگ بود و در پایین همین میدان قرار داشت و بعد همان درخت کاج بزرگ    کوچه ی دیگر که بزرگ هم نبود و از کنار یک  حمام متروکه می گذشت راه من به طرف خانه بود یک پیچ نیم دایره من را به راسته ی کوچه ای می رساند که انتهای آن  کوچه را که نزدیک به یک کیلو متر بود و راست و مستقیم ادامه داشت و باید می رفتم  خانه بود  و این کوچه بزرگ راست و طولانی انتهای آن به مسجد کوشک می رسید  و من در طول همین را  ه بار ها کربلایی حسین را دیده بودم که کوزه در دست از آن طرف می آمد و من به آرامی از کنارش می گذشتم  کربلایی حسین سقا ی تشنگان روز های گرم محرم در تابستان هم بود کربلایی حسین رابیشتر قدیمی های شهر می شناختند دل مهربانی داشت  همه ی آب انبار های محله ی بازار و این راسته ی کوچه یی که من می رفتم و در انتهای آن دو آب انبار بزرگ بودراه پله های زیا د آن با پاهای استوار کربلایی حسین آشنا  بودحتی امروز هم اگر با قدیمی های شهر دوس داشتنی مان هم کلام شویم همه او را با کوزه ای در دست و سری که همیشه می جنبید  می شناسند  دل مهربان و بی کینه ی کربلایی حسین جاودانه مانده است و  ضرب المثل معروف و آشنایی که همه  در رفتار و کنش او به یاد دارند   ای ن صفت به دیگران خدمت کردن و خود را فراموش کردن اندیشه می کنند و به خاطر خواهند داشت   و کربلایی چکو  همان کربلایی حسین در یاد ها خواهد ماند ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۰ ، ۲۳:۰۱
سیدمحمود بخشایش

  سپاس خداوند بزرگ راکه توفیق دادجان را به نسیمی ازخاطرات زاد گاه و سرزمین رشد و بالندگی م نوازش دهم بیان خاطرات از صمیمانه ترین شیوه های انتقال حس به وسیله ی نوشتن است هنگام بیان خاطرات گذشته گویا حیاتی نو به آنها میبخشیم و گذشته ها راتا حدودی از جهت اجتماعی فرهنگی  اعتقادی برای آیندگان روشن می کنیم شاید پس دادن درس روزگار و عبرت آموز سالها تجربه برای آیندگان باشد شاید این خاطرات و یاد داشت ها راهی باشدبرای آیندگان و آنچه در تکا پوی آن هستند  زمان انسان ها را دگرگون می کند اما تصاویری را که از آن ها داریم نگه می دارد و هیچ چیز درد ناکتر از این تضاد میان دگرگونی انسان ها و ثبات خاطره ها نیست ...محور همه ی این نوشتار  ولایت تون و جزین است که هر دو از خاست گاه های زبان شیوای (دری ) است شرح حال نیاکان  تاریخ گذشته و حوادث مستند  بیان آن همه صمیمیت ها و ساده زیستن ها ... تا شاید در دنیای پر از التهاب و لجام گسیخته ی امروز به دنبال رنگی و اثری ازآن ارزش ها در روابط اجتماعی خودمان بیشتر مشاهده کنیم  و این به عقب بر گشتن نیست بلکه تلاش برای شکوفایی یک گل زیبا و خوش بو است که اکنون بجای آنکه در باغچه ی زیبای حیاط آن را مشاهده و احساس کنیم در قاب عکس ها و آلبوم های فراموش شده  و گرد و غبار گرفته ی   قفسه ها به تما شای آن می نشینیم    و چه زیبا خواهد بود که در قالب همه ی این خاطرات به یاد ماندنی بتوان به همه ی آنچه می خواهیم  برای به یاد سپردن ارزش های اصیل  و مثبت نهاده های گذشته امان برسیم که در این نوشتاربه شکل گذرا وفهرست وار به آنها پرداخته می شودو در آینده اگر پروردگار توفیق عطای راه مان کرد    می توان همه ی این موضوعات را با شرح وگستر  ش بیان کرد     خوانندگان محترم را به نکاتی چند یاد آور می شوم 1-اساس و بنای کار در این نوشتار بر خاطرات است 2-تمام واژه های نوشتار بر اساس وپایه ی محاورات محل به نگارش در آمده است وآشکار است که در هر اجتماع کوچک مثل شهر و روستامی تواند صامت ها و مصوت های واژه ها اختلاف داشته باشد  3-واژه های محلی به شکل رایج در زبان عامه محل آورده شده است ودر پاورقی  یا پایان کتاب تاحد امکان  به آن پرداخته شده است 4- با امید به پروردگار می توان همه ی موارد اشاره شده رادر این مجموعه در آینده با شرح و گسترش بیشتر بیان کردواز جهت زبان شناسی به نکات وموارد گوناگون آن  پرداخت  5-منابع و مستندات که در پایان کتاب بیان شده است وبیشتر مستندات کتاب با توجه به آنها نوشته شده است دریایی از دانش و آگاهی را می تواند در اختیار ما بگذارد که در حوصله ی این نوشتار نیست و اختصار رعایت شده است 6- افراد و شخصیت ها هم که  به نام آنها در این نوشتار اشاره ی کوتاه شده است (رویداد های زندگیشان موجود است ) به امید خدا در آینده  به آن بیشتر پرداخته خواهد شد 7-  اصطلاحات  واژه ها  ضرب المثل ها و تر کیبات با ارزش و زیبایی که در هجوم این گرد باد  فرهنگ بیگانه پرداختن به آنها نیاز و احتیاج روز مره ی ما خواهد بود منظور نظر بوده است    8//در باره ی نام های موجود در نوشته ها چون به سال های قبل از حکومت پهلوی بر می گردد و نام خانوادگی بعد از حکومت رضا خان پهلوی رایج شدنام ها  به گونه ی درختی  آورده شدتا خو یشاوندی ها آشکار باشد  (همه ی نام ها واقعی است) 9 //می دانیم و آگاهیم که در این نوشتاربه نکات ذیل باید توجه داشت   این که در علم زبان شناسی برای ریشه یابی کلمات و تلفظ صحیح به لهجه و یاهمان بیان محلی کلمات باید  توجه داشت  این که به مرور زمان و در گذر روزگار کلمات و  واژه ها سایش و دگرگونی می پذیرند ... در گویش و محاورات محلی  حتی دو ولایت تون و جزین واژه ها و کلمات می توانند با مصوت های مانند هم مفهوم و معانی متفاوت داشته باشند و در نهایت اینکه دستور تاریخی که بسیاری از اساتید بزرگوار در گذشته برای آن زحمت کشیده اند باید ملاک کارمان باشد و همه ی این   نکات که ذکر شد  به فرصت و زمانی دیگر نیاز دارد که بتوانیم در فصل و گفتاری جدا گانه به شکل گسترده  به بیان آن بپر دازیم و اینجا و در این  گفتار  تنها بیان خاطرات و به یادگار گذاشتن آنها زاد راه مان هست با توجه به موارد فوق که یاد آور شدم   در پایان کلام با قبول اشکالات موجب خوشحالی و امیدواری خواهد بود که از راهنمایی های بزرگواران برخوردار شوم  (من الله توفیق و علیه التکلان  )   ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۰۰ ، ۱۰:۴۹
سیدمحمود بخشایش

شاید  هر  کدام  از چشمه سار های سر زمین اجدادی  ام جزین دیگر آن جلوه هایی را که از آن سخن می خواهم بگویم ندارد اما پس از سال ها خشکسالی توانسته اند پایدار بمانند ... از همین ناصر آباد که می گذریم سمت راست جاده رشته کوهی از شرق به طرف غرب همراه ما هست تا به کوه سرخ می رسد و کوه سرخ این رشته کوه را به دو قسمت شرق و غرب جدا کرده است  وآن طرف کوه سرخ این رشته کوه ادامه دارد و حوزه های آبریزآن چشمه سار هایی را دارد  از چشمه سار های شرق سخن گفته شد (عزدد ) (چاه قند شیخ ) (تلواز) (میمینگ )... کوه چهار خال و چشمه سار (زو بوبد ) (یا شاید ابو عبید )... بعد از ناصر آباد تا برسیم به (پوزه ی او گردو )چند دقیقه ای راه هست و این (پوزه ی او گردو )محل تغییر مسیر رودخانه فصلی به طرف پایین (جنوب )  هست همین جا سمت راست مان راه به طرف چاه قند شیخ (شمال )  است از همین جا سر کوه سرخ که روی به جزین دارد فاصله ی چندانی با آن نداریم (که من درنوشته های گذشته کوه را به یک فیل شباهت کرده ام که روی به جزین دارد...واین شباهت فقط در همین /پوزه ی اوگردو / مشاهده می شود  جاده که تا اینجا از شرق به غرب بود به جهت چپ و جنوب و در مقابل مان آن دورتر جزین خواهد رسیدو  می رود و چند کیلو متر دورتر در مقابل جزین را مشاهده می کنیم ... انگار همین دیروز بود سمت راست جاده آن دورتر در دامنه ی کوه سرخ حوالی (چلغا ) و (گلبمی ) و (تمتمو )میرزا محمد گله ی خودش را (کش )داده است ...الان که حدود ساعت هفت صبح است تا ساعت های نه صبح گله راهی چاه قند شیخ خواهد شد ...وما صدای زنگ گوسفندان را که می شنیدیم بعد از خوردن چای و صبحانه خودمان را به بالای چشمه می رساندیم اولین گوسفندی که پیدای ش می شد  همان (تکه ) بود که براستی از قامت بلند و شاخ های پیچ در پیچ بلند او می ترسیدیم  به دنبالش بز هایی که هر کدام از آن ها بر اساس رنگ و شکل و قامت شان نام گذاری شده بودند (بدو  بدو  ) خودشان را به آب می رساندند ... (کالار ) (گزور ) (مر خلج ) (کت کفتر )(کت  خلج ) (مر آهو ) ... این نام ها را هنگام (گله دم ) در آغال گوسفندان من توانسته بودم یاد بگیرم و بشناسم جلو دیوار گلی آغال که کمی بیشتر از یک متر ارتفاع داشت می ایستادیم تا مانع خروج انهایی بشویم که هنوز شیر  شان دوشیده نشده بود و با نام های بالا هر کدام را برای دوشیدن به سمت پاتیل های مسی که در کنار دیوار منتظرشان بودند هدایت می کردیم ازارزش های زیبایی که در این اجتماع کوچک چاه قند به چشم می آمد همیاری اهالی بود که (هم شیر) می شدند یعنی حدود یک صد بز شیر ده که صاحبان مختلف داشتندبا هم توافق می کردند که هر روز یک نفر مجموعه ی شیر ها را برای فرآوری ببردکه حاصل آن ما ست کره  کشک پنیر و...بود  ...چقدر زود دیر می شود با زی های کودکانه امان... در یک شب مهتابی میدان گاهی بالای چشمه و بازی (استخو مهتو ) (استخوان مهتاب ) را هنوز از خاطر نبرده ام ...پشته های خاکی اطراف چاه قند که ما به آن تپه یا  ( پشته) می گفتیم پر از بوته های گیاهی مقاوم بود که به گونه ی معمول  تا مهر ماه آثارشان پیدا بود و محل چرای دام ها ...بیشتر بوته های (اسفپند) بود و (ترخت )( سو ) و هر چه از تپه ها به سوی کوها نزدیکتر می شدیم گونه ی گیاهی متفاوت می شد ...(علف هیزه ) (شاتره) (گلگ) که این آخری قابل خوردن و خوش طعم بود ... همین بوته های بلند مثل ترخت و اسپند و...که در گشت و گذارمان در بالای چشمه از کنار شان رد می شدیم ناگهان پرنده ای کوچک به اندازه ی گنجشک  کمی بزرگ تر پرواز می کرد با کا کلی زیبا بر سر که همان (جالگ )بود و اسم کتابی ش (چکاوک )... گاهی کنجکاو می شدیم وزیر بوته را وارسی می کردیم دو تخم کوچک را در زیر بوته پیدا می کردیم که محل تخم گذاری جالگ ها همین بوته زار ها بود  در گشت و گذار مان در اطراف چشمه سار ها و داخل باغ ها پرندگان زیبای دیگر به چشم می آمدند مثل جغد که به آن  (جغنه )یا   (بب )می گفتیم در بالای ددرختان تناور مثل گردو حفره هایی بود که محل لانه سازی جغد بود (شانه به سر) یا همان (هد هد )پرنده ی زیبای دیگری بود که اطراف استخر آب  پیدای ش می شد (کلیژدک )یا همان زاغی از پرنده هایی بود که با انسان ها انس بیشتر داشت و اطراف مرغ و خروس ها در جلو باغ نمایان می شد  (کلاغ سوز )(سبز قبا ) (سیسیلیگ )(کفتر بناز )یا همان فاخته )(موسی کوتقی )یا همان قمری ...از پرندگان همیشه ی چشمه سار بودند ... اما گفتم که کوه سرخ رشته کوه شمال جزین را از شرق به غرب جدا کرده بود و خودش از شمال به جنوب در جهت جزین پایدار و مقاوم ایستاده بود ... در قسمت غرب این رشته کوه      حوضه آبریز چشمه سار هایی بوده وهست که میتوان درباره ی ارزش ها و زیبایی های آن سخن ها گفت مثل (توودو)...(برخشتا ) (بیساوا ) (دری کلاغ ) (دری  شیش ) (سنجدو ) (بلندر ) لیروم ...سالی می گذردکه دیگر هر

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۰۰ ، ۱۷:۰۱
سیدمحمود بخشایش

روزگارانی آباد و در خاطر ماندنی 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۰۰ ، ۱۷:۱۸
سیدمحمود بخشایش

بعد از آن سال های تلخ و شیرین که در مشهد الرضا با هم گذراندندآقا سید ابراهیم بیشتر ذهن ش به تلخی ها بود و هر وقت می خواست فراموش کند به جستجوی (دایی اش) می رفت از تلخی های راه رفتن و راه برگشتن از مشهد الرضا گفته ام ... خود مشهد الرضا هم جلوه هایی که ما اکنون در ذهن مان داریم را اصلا نداشت چه اوایل سلطنت احمد شاه و چه بعد ش که جنگ جهانی بود و داستان های خودش ...تازه پسر عموی شجاع و دانایش که تجربه های راه هر دو تا ی شان بود هم دیگر اکنون نداشت ...داستان  اجباری     بیرو ن آمدنشان از مشهد الرضا را هم اشاره کردم ...  حالا  قاجار رفته ... پسر عموی دانا و شجاع ش را هم از سر راه برداشتند ... مادرش معصومه هم به دیار باقی رفته بود مانده بود همسرش (بی بی خدیجه )که چیزی کم از برادر شجاعش (آقا سید نعمت الله ) نداشت ... اما اوضاع اجتماعی هم کمی تغییر کرده بود  الان رضا خان میر پنج آمده بود که فکر و اندیشه های دور و دراز داشت و پدر بزرگ ماند ه بود و روز های آرام جزین ... روز های آقا سید ابراهیم در همان خانه ی زیر ساباد آرام آرام می گذشت ا طاق ایوان و صوفه ی نسر و کتاب هایش آرامش می کرد فقط آواز آهنگین کفتر کو کو ها روی رف بالا و پیشون همین ایوان نسر سکوت را می شکست این طرف و آن طرف همین طاقچه ی آخر ایوان دو جفت کبوتر قمری داشتند لانه سازی می کردند و آقا سید ابراهیم پدر بزرگ داخل همان اطاق ایوان روز های گرم اواخر بهار را تجربه می کرد ... میرزا یحیی همین اوقات اواخر بهار راهی چاه قند خوش یا همان چهکند کمال میشد ... چاه قند کمال سر آب استخر اگر به دنبال جوی آب که از(جآلو ) خارج می شد  می رفتیم اولین باغ سر کوچه ی سمت راست باغ آباد و پر از درخت میرزا بود ...آقا سید ابراهیم هر چند در چاه قند شیخ ساکن می شد حتی خواهرش بی بی سلطان هم بود ولی گاه گاهی سه دختر و پسر ش (سید احمد ) را با مادرشان در چاه قند تر می گذاشت و پای پیاده به یاد همان سالهای سخت به دیدار (دایی) میرزا یحیی  به چاه قند کمال میرفت ... 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۱:۵۵
سیدمحمود بخشایش

آن  سال های دهه چهل شمسی  روز های آخر اسفند جنب جوش عجیبی در خانه و حیاط بود حوض وسط حیاط ب ا رنگ آبی قشنگ خودش داشت ماهی های قرمز و سپید خودش را جلوه می داد آب بلده که فاصله ی آن با ما بیش از چهار فرسخ بود این حوض را از آب پر می کرد  آجر های چهار گوش کف حیاط آب پاشی شده بود و گاه گاهی نم نم باران با بوی کاه گل دیوار های حیاط که دارای ستون های گچ بری دیوار ها را همانند تابلو هایی از هم جدا کرده بود در بالای دیوار و نرسیده به لب بام گچ بری به شکل نیمه ی خورشید داشت  چهار دیواری حیاط را جلوه گری خاصی می دادایوان بلند و نیم دایره ی جنوبی حیاط که بر بالای صوفه ی بزرگی قرار داشت هر چه باد های با ران دار را از طرف شمال غرب  می آمد به داخل منزل ارمغان می آورد داخل حیاط و جلو همین صوفه ی ایوان دو باغچه ی مربع شکل بود که پدر همین روز های آخر سال گلدان های شمعدانی را از گلخانه ی آن طرف حیاط می آوردو به شکل قلمه داخل آن می کاشت مادر هم جنب و جوش خودش را داشت ... آرد را پدر از گندم هایی که در (پرخو )اطاق نشیمن برداشته بود و در آسیاب آقای جوادی آرد کرده بود به خانه آورده بود و مادر با کمک خانم های آشنا  خمیر کرده بود و پس از (ور آمدن) خمیر صبح روز بعد شروع به پختن کلمبه " قطاب "و شیرینی های خانگی کرده بود ... خلاصه گوشه گوشه های حیاط بوی عید را می داد و ما بیشتر برای رفتن به جزین  و دیدن آشنایان شوق و شور خاصی در وجودمان بود مادر هم  دلش پیش مادرش (بی بی خدیجه ) بود   پدر بزرگ (آقا سید ابراهیم) و دیگرانی که همه ی شان احساسی شادمانه در وجودمان شکوفا می کردند موتور زونداب سبز رنگ پدر یکی از وسیله هایی بود که که با آن می رفتیم ... ماشین جیپ (موسی خان )هم بیشتر زمان ها وسیله ی رفتنمان بود ... ادامه دارد 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۰۰ ، ۲۱:۴۴
سیدمحمود بخشایش

دو باغ منزل بزرگ وگسترده در قدیمی ترین محله های فردوس حاجی آقای شاه و فرزندشان آقای بشیر داشتند وقتی از کوچه دراز به طرف خانه می رفتم همان انتهای کوچه دراز سمت بالا نانوایی بود و روبرو هم اداره ی فرهنگ یا همان (آموزش و پرورش ) بود وقتی به سمت راست و بازار می رفتم حدود د و یست متر و نرسیده به بازار سمت چپ کوچه ای بزرگ بود که انتهای آن ساباد بزرگ و دراز داشت که بر بالای آن مجموعه ی عمارتی با شکوه بود در میانه ی همین ساباد درب بزرگ چوبی با منبت کاری های زیبا و رنگ قهوه ای به عمارت با شکوه و باغ منزل  حاجی    آقای شاه راه داشت (حاجی آقای شاه با آقا جان میرزا بیک )به قولی (هم زلف یا هم ریش بودند و داستانی کوتاه اززندگی آقا جان میرزا بیک را که ریشه در گزین داشت را در قسمت های گذشته بیان کردم)  داخل عمارت  در جلو عمارت چند سرو بلند و با شکوه قد راست کرده بودند و داشتند خودشان را با ایوان عمارت در طبقه ی دوم یکی می کردند در جلو این عمارت بزرگ تا چشم کار می کرد درختان گوناگون میوه چشم را نوازش می داد انتهای باغ به موازات کوچه ی سمت راست ش با گستردگی زیاد به پشت خانه هایی می رسید که آن طرف به (گود خمیری)درب شان باز می شد یکی از منزل های بزرگ که از آن طرف  یعنی سر محوطه ی بزرگ و چهار گوش (گود خمیری ) به آن وارد شده بودم منزل حاج آقای توکلی بود که پشت همین منزل انتهای  همان باغ بزرگ بود  ... من یکی دو بار با پدر که من راجلو چرخ سوار کرده بود از این ساباد دراز و تاریک (حتی در وسط روز) عبور کرده بودیم یکی دو بار هم از دبستان نجفی به کوچه دراز و این کوچه به طرف خانه رفته بودم آن سالها یادم هست که سال چهارم ویا پنجم دبستان بودم یعنی درست یک سال قبل از زلزله ی فردوس از ساباد بزرگ که رد میشدم و روشنایی روز بهتر می شد چند قدم که می رفتم راهی به سمت چپ و راهی به سمت راست بود شنیده بودم که کوچه ی سمت چپ را که با وسعت و گسترده بود (میامره )خوانده اند سمت چپ کوچه دیوار عمارت همین باغ بود  وبعد بعد چند ساختمان که با ایوان های زیبا به کوچه باز می شد سمت راست کوچه ی (میامره )دو ساختمان با درب های ورودی به همین کوچه داشت که منزل دوم به آقای کلانی تعلق داشت همکار پدر در شهربانی و بعد از آن عمارتی که اکنون خرابه بود (محوطه ی حاجی میر کلان ) نام این محوطه ی بزرگ بود  این حاجی میر کلان  عموی همین آقای کلانی بود ... در سال های نه چندان دور این عمارت خرابه  برای خودش معلوم بود که جلال و شکوهی داشته است و در جلو آن فضایی گسترده به موازات همین کوچه داشت که دیوار ش ادامه ی کوچه بود ... اما در ابتدای همین کوچه من سمت راست را می رفتم که مستقیم آن با یکی دو پیچ به بازار می رسید اما چند قدم آن طرف تر از همین ابتدای کوچه در همین سمت راست کوچه ای به طرف پایین و جهت چپ  می رفت   ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۰۰
سیدمحمود بخشایش