تون و جزین سرزمین نیاکان

خاطرات نیاکان
تون و جزین سرزمین نیاکان

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ...

بایگانی

آخرین نظرات

آخرین مطالب

بعد از چاپ و انتشار کتاب  اول که حاصل سال ها تلاش و مطالعه بود اکنون  ادامه ی مطالب وبلاگ   فقط به فهرست مطالب اشاره ی کوتاه خواهد شد که انشاالله  در چاپ و انتشار بعدی   به تفصیل سخن گفته خواهد شدو اکنون تنها فهر ست وار جهت اظهار نظر   خوانندگان  آورده می شود و برای همه ی فهرست هایی که در وبلاگ  کوتاه اشاره شده است به تفصیل مطالب فراهم شده است که به امید پروردگار در آینده نزدیک اراِِیه خواهد گردید

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۰۴ ، ۱۴:۵۱
سیدمحمود بخشایش

آن سال ها ورود به دانشگاه آسان نبود  مثل حالا که بیش از چهل سال از ورود من به دانشگاه می گذردو در هر شهری آموزش عالی حضور دارد ( آن سال ها فقط و تنها مرکز استان ها آموزش عالی وجود  داشت)

 

سال ورود من به دانشگاه (اول مهر ماه 1356 هجری شمسی) به دانشگاه تربیت معلم تهران بودو آن زمان دانشگاه تربیت معلم علاوه بر تهران در مرکز استان های  یزد /کرمانساه / همدان و زاهدان هم شعبه داشت و زاهدان به دلیل امکانات گسترده ورفاهی که برای منطقه ی محروم  داشت  و علاوه بر آن نزدیک بودن به فردوس مناسب من بود روز های عجیبی بود اوضاع اجتماعی و سیاسی هم در یک سال مانده به انقلاب اسلامی سال (1357) برای ما که ابتدای ورودمان به یک محیط جدید بود بسیار نا شناخته وغیر قابل  باور بوداتفاقات  که در ماه های ابتدای سال )1356 (در زاهدان)  بسیار بود و اما  یکی از موارد مثبت در شروع تحصیل دانشگاه تربیت معلم دادن تعهد خدمت به آموزش و پرورش بود دانشگاه تربیت معلم با تعهد محضری که از ما دانشجویان گرفت

کمک هزینه تحصیل بر قرار کرد واز همان زمان شروع تحصیل در دانشگاه در استخدام آموزش و پرورش بودیم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۰۴ ، ۱۹:۳۶
سیدمحمود بخشایش

... همان روز های آغازین مهر ماه سال (1346 شمسی) لحظه به لحظه وروز به روز گران بهاترین روزهای زندگی را تا پایان آذر ماه داشتم باور نداشتم که در پایان آذر ماه طوفان ی شگفت  روحی و روانی کاشانه زندگی مان را آهسته آهسته در خواهد نوردید شروع کلاس پنجم دبستان نجفی که در بین چند دبستان محدود شهر بهترین دبستان بود و من که در آغازین مهر ماه (1346 شمسی) با وجود مادر در خانه و آموزگاری مهربا ن وبا شخصیت مانند (آقای قربانی ) در کلاس پنجم ابتدایی دبستان نجفی شهر فردوس از دانش آموزان خوب کلاس آقای قربانی بودم الان که دارم کلمات و واژه ها را بعد از سالها بازنویسی می کنم بعد از گذران سالها در پیچ و خم آن روزگاران تا اکنون واژه ی  (گران بها ترین )را شایسته و درخورآن چند ماه و   آن چند صباح کوتاه از زندگی خودم و قبل از آن  می دانم آن روزهای ابتدای مهرسال (یک هزارو سیصد وچهل وشش شمسی) باورمان نمی شد سایه ی نحیف ونگران مادر تا پایان آذرسال (یک هزار و سیصد و چهل و شش شمسی) بیشتر بالای سر ما نخواهد بود پایان آذر ماه (1346 شمسی)شروع بسیاری از ناهنجاری ها وناملایمات روحی من بود که  روز به روز و ماه به ما ه و سال به سال  تا حدود هشت سال بعد هر چه جلو تر می  رفتم روزها و شبهای حزن اندوه وناملایمات بود که باز تاب آن بیشتر در تحصیل ودرس من خودش را نشان داد و هر چه پیشتر میرفتم روزهای سخت تر و آوار  آ سیب های اجتماع در  اطراف من بیشتر میشد  چه در اجتماع کوچک خانواده وچه خارج از آن که لحظه به لحظه ی آن هفت سال  را تاسال (1354 شمسی)  یادداشت کرده ام و خود کتابی جداگانه است  و حالا که سالها ی زیادی را پشت سر گذاشته ام خداوند را سپاسگزارم که دراین روزهای طو فانی سال پنجم دبستان نجفی(پایان آذر ماه  1346) معلم شایسته ای داشتم که گوشه ای از آسیب های روحی من را التیام می بخشید شاید وجود یک معلم خوب توانست گوشه ای از ناملایمات روحی من را در کلاس پنجم ابتدایی در زمستان سال (1346 شمسی ) در نبودن سایه مادر  تا خرداد ماه سال (1347 )که پایان سال تحصیلی بود جبران کند   ...روزها  وسالها گذشت و من در این چند سال بعد از کلاس پنجم ابتدایی در نبود مادر دیدم و احساس کردم آن چه نباید اتفاق می افتادو همه ی آن تجربه  های ناگوار در نبودن مادر بود  و بعد ازگذشت چند سال پلکان پیشرفت را بار دیگر  برای من فراهم کرد  ... وتازه بعد از گذشت  حدود هشت سال در سال (1354 شمسی )خودم را باز یافتم با زمینه های مثبت اجتماعی که ایجاد شده بود و ورود به رشته ی ادبیات در کلاس چهارم دبیرستان( فردوسی) شهر فردوس و وجود دبیران خوب که داشتم زمینه ی رشد درسی خودم آغاز شدو خودم را باز یافتم آن سال یکی از دبیران رشته ی ادبیا ت دبیرستان که دو سال خدمت وظیفه خودشان را در فردوس  می گذراندند و از دانشگاه فردوسی مشهدبا مدرک کارشناسی ادبیات فارسی آمده بودند وهنوز هم حالا که چندین سال می گذرد کم و بیش ارتباط دارم آقای دکتر ابوالقاسم رادفر بودایشان عنایت خاصی به من داشت  ونقش بسیار پر رنگ در تحول روحی و روانی من... یادم هست کتاب (گریز از آزادی ) نوشته ی اریک فروم را در کلاس انشا به من دادند و من بعد از دو هفته مطالعه ی آن کتاب نوشته ای به عنوان  انشا داشتم که آ ن سال و در کلاس چهارم ادبی دبیرستان مورد تشویق آقای دکترابوالقاسم رادفر قرار گرفتم سالهای چهارم وپنجم ادبی دبیرستان فردوسی شهر فردوس دبیران خوبی که هیچگاه فراموششان نخواهم کرد راهگشای دگرگونی های مثبت در تحصیل من بودندکه با موفقیت امتحانات را به پایان رساندم آقایان دانش درس تاریخ /عسکری زبان انگلیسی/ ...  و من دو سال بعدبود که در خرداد ماه (1356 شمسی ) سال ششم ادبی را با موفقیت به پایان رساندم و در  مهر ماه (1356 شمسی ) در رشته ی ادبیات فارسی دانشگاه تربیت معلم پذیرفته تحصیل را آغاز کردم ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۰۴ ، ۲۲:۳۵
سیدمحمود بخشایش
  • آن سالهای دور قبل از این که به دبستان پا بگذارم پدر در نزدیکی های (گود خمیری ) نزدیک حسینیه ی محله ی  (کر گوو) شهر فردوس خانه و مسکن  گرفته بود برای همین هم شروع تحصیل ابتدایی من درکلاس اول دبستان همت بود که کمی پایین تر از حسینیه و در راسته کوچه ی بزرگ شمال به جنوب حسینیه ی محله (کرگو وو یا عنبری ) بود و مسجد میرزا شریف که در باره ی آن سخن گفته شدکه محل سکونت ومنزل میرزا عبدالقادر تونی بوده است که در سالهای پایانی حکومت صفویان کلانتر شهر تون بوده است  ووصیت کرده بود خانه اش مسجد باشد و این مسجد  در همین راسته پایین تر از دبستان همت و رو بروی آن قرار داشت  که کمی پایین تر از حسینیه بود در باره ی میرزا عبدالقادر تونی که روزگاری در سال های پایانی حکومت صفویان کلانتر شهر تون بود و بعد ها  منزل خودش را با نام مسجد میرزا شریف تا چهار قرن بعد و سال قبل از زلزله شهر فردو س به یادگار گذاشته بود سخن گفته شد  ... و آن پایین تر از همین راسته کوچه مسجد کوشک ودروازه ی قاین قرار داشت درباره ی این محله در نوشته های گذشته سخن گفتم   همین روبروی مسجد کوشک و ایوان آن یک کوچه ی راسته وگشاده قرار داشت که اگر به طرف مغرب آن کوچه  را ادامه می دادیم به مرکز شهر می رفت که از ابتدای رفتن به دبستان همت خانه و منزل ما در همین راسته بود و به بازار و محله ی میدان نزدیک شد  و این راه دور و دراز را از دبستان همت تا مسجد کوشک و بعد راسته کوچه بزرگ تا خانه را در نزدیکی دو باغ بزرگ (باغ تایب و باغ آقای بشیر) در سن هشت سالگی پیاده می رفتم و می آمدم و بعد با توصیه ی مادر پدر ما را در دبستان نجفی  ثبت نام کردو سال سوم  ابتدایی را در دبستان نجفی شهر فردوس بودم  منزل ما در همین راسته کوچه ی بزرگ که گفتم در نزدیک یک باغ بزرگ بود که روبروی ایوان ورودی خانه  قرار داشت و من روبروی ایوان ورودی که قرار داشتم جهت راست کوچه به طرف مسجد کوشک می رفت و جهت چپ به ساباد آقای بشیر می رسید و بعد از آن سابادیک میدانگاهی بزرگ با سه راه بود اما  ا یوان ورودی خانه ومنزل ما در مقابل دیوار بلند یک باغ بزرگ بود و هنوز درختان پسته باغ نایب سبز و سر پا است و این باغ از روزگاران بسیار قدیم  باغ نایب نام داشت و کوچه ای که در جهت راست و چپ ایوان منزل ما قرار داشت در برابر آن دیوار بلند   (باغ نایب ) بودوما از ایوان منزل که به کوچه پا می گذاشتیم جلو مان دیوار بلند باغ نایب بود ودرختان آقا قیادرکناردیوار باغ کوچه را سایه می کردند و جوی آب بود که از کنار درختان می گذشت و این جوی همیشه آب جاری نبود کمی آن طرف تراگر به جهت  راست کوچه میرفتیم  (ساباد )آقا ی بشیر و باغ آقای بشیر بود که بر بالای (ساباد) که راه گذر کوچه بودعمارت ساخته بودند و گذر از ساباد راه هر روز من بودکه به دبستان نجفی می رفتم بعد از (ساباد)یک میدان گاهی بود که راه مستقیم به طرف بازار بود و دو راه دیگر این میدانگاهی به طرف پایین ومحله ی سادات می رفت و راه دبستان نجفی  راست به طرف بازار بود در میدان گاهی بازار فردوس دو کاروانسرا بود که ایوان ورودی کاروانسرای جاویدی در مرکز بازار و قرار داشت و در مقابل ان طرف بازار و کمی دورتر روبروی ایوان کاروانسرای جاویدی ایوان ورودی مسجد جامع قرار داشت که درب ورودی  و ایوان بزرگ مسجد جامع به  میدان بازاربود  ودبستان نجفی در آن طرف دگر مسجدو کنار تنها خیابان آسفالته شهر  در و بالا تر از مسجد جامع بود  که مسجد و دبستان نجفی در همسایگی هم هر دو در ورودی به خیابان داشت  در دبستان نجفی  آموزگار  کلاس سوم  من آقای عماد زاده بود شاید تعارض و مقاومت من در برابر شیوه وسبک رفتارمعلم کلاس سوم به دلیل مهاجرت از دبستان همت به دبستان نجفی بود سال چهارم را هم با معلم و آموز گاری آغاز کردم  که سبک و روش برخوردش با دانش آموزان بسیار جدی و رسمی و سخت گیرانه بود ... کلاس پنجم را که سال حادثه ای سخت برای من بود در دستان نجفی با دگر گونی ها ی بسیار آغاز کردم ...مهر ماه سال (یک هزار و سیصد و چهل و شش )بود حدود یک سال مانده به زلزله ی ویرانگر شهریور سال (یک هزار و سیصد وچهل و هفت شمسی ) خانه و کاشانه امان گرم بود وجو د مادر با اینکه سرطان آزارش می داد امید و نشاط را از ما نگرفته بود آموزگار کلاس پنجم هم بسیار خوش برخورد بود آقای قربانی آموزگار کلاس پنجم شوق و امید را بیش از پیش در ذهن و روان من رشد داده بود من و یکی از همکلاسی هایم(آقای طالب زاده )که بعد از پایان کلاس پنجم ابتدایی تا سال ها از یکدیگر بی خبر بودیم هر دو  از بهترین های کلاس آقای قربانی بودیم 
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۰۴ ، ۱۴:۳۴
سیدمحمود بخشایش

همین روزها که در لابلای غوغای شهر بزرگ ودر سایه ی امام مهربان(علی ابن موسی الرضا)علیه السلام و در گوشه ای از این شهر صبح زود ساعت پنج هنوز هوا تازه روشن می شود  قمری ها یا همان (کفتر کو کو ها )سایه اشان در پشت پنجره ی آپارتمان پیدا می شود که عادتشان داده ام برایشان ارزن بریزم آنها من را یاد مادر بزرگ می اندازندهمان خانه ی با صفا در ولایت مان جزین که ساباد وایوان و صوفه را که به یاد می آورم راحتی و آرامش خاطر به ارمغان می آورد  ...جای جای آن خانه ی زیر سابادوبعد از (هودک) وبعد دالان کوتاه که بالای آن یک بالا خانه وراه پله بود  و ما پا که به داخل حیا ط کوچک می گذاشتیم وسط حیاط درخت کوچک انجیر سیاه اولین چیزی بود که نگاهمان را به خود می گرفت به داخل حیاط در سمت راست می رفتیم  و روی دیوار ها  ی چهار طرف حیاط طاقچه های کوچک جای کفتر کو کو ها بود  ورف بالای ایوانهای دوجهت مشرق و مغرب حیاط که صوفه ی (پتو)در زمستان و صوفه ی( نسر) در تابستان و بیشتر کفتر کو کو ها در رف های بالای دو صوفه جا خوش می کردند که همیشه ی روزگار در پایان خرداد ماه وابتدای تابستان این ایوان وصوفه ی نسر بود که ابتدای شب چراغ توری وچراغ لامپا روشنای ما بود وپدر بزرگ ومادر بزرگ که چای و سماور ذغالی شان به راه بود وپدر بزرگ آقا سید ابراهیم که با عینک ته استکانی خودش کتاب حافظ شیرازی را آهسته آهسته داشت می خواند دیگر آن حال و هوا ی مشهد الرضا در روزها و سال های آخر حکومت قاجاردر ذهن و اندیشه ی پدر بزرگ نبود که یک هفته زمان می برد که با پسر عموی خودش وبعد هم دایی خودش که همراه شده بودند خود را به مشهد الرضا می رساندند  در باره ی پدر بزرگ گفتم که درس خوانده ی مدرسه ی فاضل خان در بالا خیابان مشهد بود همان سالهای سخت و دشوارو حالا که گاه گداری هوس ولایت میکنم از آنها که موجب رشد کودکانه امان شدندیادم نمی رود بر سر مزار شان در کنار مزار شهدای جزین سوره های قدر و حمد را می خوانم ...  شب ها زود می خوابیدیم همان جا با ترنم زیبای شعر های حافظ که برای ما فقط لالا یی خواب بود اما صبح تاریک و روشن که می آمد  خواب ناز صبح گاهی برای ما که کودکانی ده ساله بودیم با همین آوازآهنگین کفتر ها روی رف بالای سر مان آغاز می شدو صبح ما را زیبا می کرد داخل ایوان (نسر )و روی قالیچه های گلدار لاکی رنگ که از شب گذشته خوابیده بودیم و وزش نسیم صبح یک روز تابستان خواب شیرین صبحگاهی مابا صدای آهنگین (کفتر کو کو ها )همراه می شداین صوفه و ایوان که ما خوابیده بودیم تا نزدیکی های ظهر آفتاب نمی گرفت وصوفه ی نسر برای همین در تابستان محل خواب و استراحت بود و این سحر خیزی پدر بزرگ ومادر بزرگ بی بی خدیجه بود که چای و صبحانه اشان زودتر از آهنگ دلنواز کفتر کو کو ها در گوش ما طنین انداز بود آقا سید ابراهیم پدر بزرگ که عادت داشت تاریک روشن به کوچه میرفت و سر از کشتزار های پایین ده در می آوردو وقتی برمی گشت در دست ش دستمبو و یا تژگ بود وآن پایین صوفه داخل حیاط کنار درخت انجیر به ما خیره شده بود که هنوز داخل رختخواب روی قالیچه های گل لاکی خود را به خواب می زدیم و صدای مادر بزرگ بود که چای را کنار سماور آتشین گذاشته بود در حالی که چشمش به ما بود ... 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۰۴ ، ۱۶:۳۸
سیدمحمود بخشایش

تصویرکوه دریوار در چاه قند خوش (عکس سال 1349شمسی من وعمو آقا سید حسین) بعد از ظهر سیزدهم فروردین ماه (1404 )هجری شمسی به هوای آن سالهای دورآبادی چاه قند که زمستان های پر برف داشتیم یک بار دیگرکوره راه ابتدای قنات را به طرف کوه سیاه در ابتدای دره ی (زو ) پیمودم  و پای در مسیر راه گوسفندانی گذاشتم که آن سال های دور بعد از چرای صبح گاهی در نزدیکی های ساعت (9 صبح ) به آبادی و لب استخر زیبای برکه مانندچاه قند می آمدندکه دور تا دور آن استخر زیبا را درختان بلند بالای توت گرفته بودو حا لا دیگربه یک زمین خشک تبدیل شده است ودیگرماهی ها  استخری وجود نداردوآن استخر زیبا جای خودش را به یک منبع چهار گوش سیمانی داده است    ... حسرت و افسوس در هر قدم ی که بر می داشتم و در چشمانم آشکار و هویدا بود ...دیگر بوته های (اسپند )همانگونه خشک بر روی زمین چشمان من را آزار می داد و کوره راهی که می پیمودم در پیش چشمان من    بی روح به چشم می آمد واین منظره چشم نواز نبود زیرا تنها چوب ها و به عبارتی (سیخ های  خشک بدون برگ)ان به چشم می آمد ...  بوته های سبز اسپند نبود که سایه سار پرندگان کوچک باشد و  همان  به قول خودمان   (جالگ ها )یا به لفظ و عبارت کتابی  همان چکاوک های زیبا یی که تخم هایشان را درهنگامه بهاردرسایه سار همین بوته های سبز (اسپند )می گذاشتندهمان بوته های اسپندی که  وقتی بهار می آمد و بوته های اسپند رابا نوازش نسیم رشد می داد و همراه بانوازش باران  سایه سار بوته های اسپندپناه پرندگان زیبای چکاوک می شد  و آن سال های آباد هر قدمی که در این راه باریکه به سوی بالا بر می داشتم  یک چکاوک با آواز زیبایش از کنار بوته های اسپند  به هوا پرواز می کرد  ... از گوسفند ها هم خبری نبود صدای بع بع بزغاله ها و بره ها دیگر نمی آمد آغل ها خالی از بز ها و میش ها بود ... هر چه داشتم به کوه سیاه و ابتدای دره نزدیک می   شدم زمین و صحرای اطراف خودم را تشنه تر می دیدم در دامنه ی کوه سیاه در ابتدای دره در جهت راست قبل از اینکه از دامنه ی کوه بالا بروم در همین جهت راست وسر بالایی دامنه ی کوه آن سالها یک چشمه ی  کوچک آب بود وآن چشمه ی کو چک کمی پایین تر از دامنه ی کوه سیاه را در اردیبهشت وقتی که آب داشت   نشانه ی سال ابی کلاته ی چاه قند بود که اگر آب به پای کوه می رسید سال آبادان ی و آب بود   ... ولی حالا  که مشاهده کردم مثل اینکه سال ها ست که آب به خود ندیده است داشتم از ابتدای دره به بلندای کوه سیاه نگاه می کردم در اندیشه ی بالا رفتن از کوه سیاه مسیر ی را انتخاب کردم و کمی با لا تر از دامنه کوه آن بالاتر روی تخته سنگ های میانه ی راه (جا خوش کردم )حدود ساعت سه ونیم بعد از ظهر بود و نسیم خنک بهار وزیدن گرفته بود حا لا اینجا داشتم آبادی کوچک چاه قند را بهتر نگاه می کردم که مثل یک طفلی تنها و غریب دور از آن شکوه و بزرگی سال های دور به آسمان چشم دوخته بودو شاید باران طلب می کرد خوب که نگاهم را از این فاصله دور با درخت های آبادی  یکی کردم درخت چنار را در میان انبوه درختان کوتاه وبلند کلاته بی برگ و بار تر مشاهده کردم  مثل اینکه درخت چناردیگر نمی توانست  مثل آن سالهای دور پناه گنجشکان دردمدمه های غروب باشد برگ و بار انبوه خودش را نداشت  که پناه گنجشکانی باشد که جیک جیک شان در هنگام غروب آفتاب آن قدر زیاد بود که  ما را که درهمان دمدمه های غروب مهمان چای سماور ذغالی بودیم و مهمان  خاله بی بی کلثوم به وجد می آورد و در سایه ی انبوه درخت چنار  در هنگام غروب آفتاب در آن سال های آباد به دنیای دیگری می بردو نا گهان وقتی در آن هنگام غروب آفتاب صدای شاهین (چغوک گیر ) در فضای بالای  پر برگ و انبوه درخت تنومند چنار شنیده می شد گنجشکان سکوت می کردند و  در  هنگام غروب آفتاب در میان شاخ و برگ های انبوه درخت چنارخودشان را پنهان می کردند و شبها ی زیبای کلاته را به صبح می رساندند گنجشکانی که همراه دیگر پرندگان آبادی کوچک چاه قند در  روز های فصل بهار برای خودشان روزگاری داشتند  ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۰۴ ، ۱۵:۳۷
سیدمحمود بخشایش

در سراسر روزگا ر حاکمیت تیموریان تا ظهور حکومت صفویان شهر تون یا همان (فردوس )مانند ستاره ای درخشان در آسمان علم و ادب درخشان و روشن است  در این ابتدای حا کمیت تیموریان و (امیر تیمور )دو شهر (تون  و  سبزوار )بر مذهب شیعه هستند (میرزا ) هایی که در سراسر کوچه پس کوچه های این روزگاران  در مقام حکومت های محلی تیموریان  رد پا های آنها را میبینیم  سر انجام وقتی می آیندکه  با ظهور حکومت صفویان ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۰۳ ، ۰۶:۳۱
سیدمحمود بخشایش

نظام الدین  غفاری تونی مشهور به عطار تونی (883 قمری )در سمرقند  و(884 قمری ) در هرات و بعد در مراغه و (896 قمری در زاویه ی بسطامیه  شهر قاهره ... جدش زید سلطان در داخل عمارتی در شهر تون واقع در سرخ کوه در جنوب غربی محله ی سر دشت آرام گرفته است 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۰۳ ، ۲۰:۰۸
سیدمحمود بخشایش

فقط دو شهرخراسان بزرگ   در پایان قرن هشتم هجری مردم ش به (رفض )یعنی مذهب تشیع منسوب بودند و آن دو شهرتون و سبزوار بود ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۰۳ ، ۱۷:۳۸
سیدمحمود بخشایش

آن سالهای (قبل از زلزله ی چهل و هفت شمسی ) شبستان بزرگ در آن عصر های پاییز و دمدمه های غروب مسجد که یادگار آخوند ملا اکبر بود  با همت خادم مسجد آقای محتاجی گرم و گیرا می شدمنقل بزرگ آتش که در حدود یک متر قطر آن بود را ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۰۳ ، ۰۰:۳۷
سیدمحمود بخشایش